یادداشت های روزانه - (  قول می دهم )

 

 من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم


ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

اشعار آزاد - ( تماشایی ترین تصویر دنیا )

 

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی       دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی


حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است          

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی       

 

اشعار  آزاد - (   سر خود را مزن اینگونه به سنگ... )

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

 ودر آن جامه ی جان را مدران


مكن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

پیش این سنگ دلان قدر دل و سنگ یكیست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یكیست

دیدی آنرا كه تو خواندی یار ترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنكه میگفت منم بهر تو عمخوار ترین
چه دل آزار ترین شد، چه دل آزار ترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چو دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

ناله از درد مكن
آتشی را كه در ان زیسته ای سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان

راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

یادداشت های روزانه - ( شادمانی بی سبب )

 

سلام .

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

یادداشت های روزانه - ( لبخند )

 

اگر کسی به تو لبخند نمیزند ،

علت را در لبان بسته ی خود جستجو کنید .

یادداشت های روزانه - ( نمک زخم )

 

زخم که می خـوری ، مـزه مـزه اش کن!

حـتمـا نمکش آشناست...!

 

یادداشت های روزانه - شهید همت

 

زمان بازرگان به ما برچسب چريك زدند،
زمان بني‌صدر هم برچسب منافق،
الان هم برچسب خشك مقدس و تحجر،
هر قدمي كه در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتيم برچسب‌بارانمان كردند،
حالا روزي ده برچسب دریافت مي‌كنيم

اما بسيجيان دلسرد نباشيد! حاشا كه بچه بسيجي ميدان را خالي كند....

*سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت*

داستان های کوتاه - ( ارزش حکمت )

 

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
و که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و

گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»

داستان های کوتاه - ( بهلول و پادشاه )

 

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت: صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

 

 

داستان های کوتاه - ( دلسوزی عزراییل )

 

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

 

 

یادداشت های روزانه  - ( یادمون باشه ... )

یادمون باشه :

گاهي خدا درها رو ميبنده و

 پنجره ها رو قفل مي کنه

 زيباست اگه فکر کني شايد

 بيرون طوفانه و خدا ميخواد از تو محافظت کنه . . .

تنها از طريق دوستي با خداست كه معناي حقيقي دوستي رو

 بر اساس ارزش هايي مثل اعتماد، ايمان و عشق بي قيد و شرط

میتونیم پیدا کنیم...

اگه کینه ای وجود داره،اگه گلایه ای وجود داره،

اگه بدی و زشتی و نفرتی وجود داره دلیلش اینه که

دوستیامون با خدا کمرنگ شده

انقدر کمرنگ که حتی گاهی یادمون میره کی هستیم

یادمون میره که بنده ایم و باید بندگی کنیم

یادمون میره رسالتمون چیه

یادمون میره چه قرارایی با هم گذاشته بودیم

یادمون میره قرار گذاشته بودیم صعود کنیم نه سقوط!

یادمون میره دوست داشته باشیم

یادمون میره دوستایی داریم که باید دوستشون داشته باشیم...

 

 

شعر نو - فریدون مشیری ( تو کیستی )

 

تو کيستی، که من اينگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شيرين نگاه، آه!

مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!

کدام نشإه دويده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بينند

به رقص می آيند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!

به من بگو که برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

تو را به هر چه تو گويی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست اميدی و پای من خسته است

همه ی وجودم تو مهر است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

یادداشت های روزانه - ( قطاری به مقصد خدا )

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬لختی درايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
 از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد. زيرا سبکی قانون راه خداست .
 قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
 مسافرانی که پياده شدند٬ بهشتی شدند. اما اندکی٬ باز هم ماندند٬قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
 آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما٬ راز من همين بود. آن که مرا می خواهد٬در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
 و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری!

یادداشت های روزانه - ( طلا و نقره )

 

بسیاری از مردم

نقره را در انتظار طلا از دست می‌دهند.

یادداشت های روزانه - ( دوست ... )

 

دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته
که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه.

دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره
یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه.

دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت
اضافه.

دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ...

دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و
حساب و کتاب.

دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده .

 

اشعار آزاد - ( کودکی )

 

دلبسته به سکه های قلک بودیم

دنبال بهانه های کوچک بودیم 

 رویای بزرگتر شدن خوب نبود 

 ای کاش تمام عمر کودک بودیم .

یادداشت های روزانه - ( مشتاق بودن )

 

مقیاس اندازه گیری فاصله ، متر نیست ،

اشتیاق است .

 مشتاق که باشی حتی یک قدم نیز فاصله ای دور است .

یادداشت های روزانه -  ( این روزها ... )

 

این روزها غم برای خوردن زیاد دارم
تو دیگر برایم لقمه نگیر...

اشعار آزاد - ( وحشی بافقی - روز مرگ من )

 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

یادداشت های روزانه - ( دلم ... )

 

صبـر کن.

برگــرد .

چمـدان هایمان اشتبـاهی شده

دلم را به جای خاطراتت  بـرده ای.