شعر نو - ( تو را من چشم در راهم )

 

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.

گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم ...


شعر نو - نیمایوشیج ( هست شب ... )

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

سوي من تاخته است .

 

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته ی من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب .

 

 

شعر نو - نیمایوشیج - ( بر سر قایقش ... )

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد! ...

ادامه نوشته

شعر نو - نیمایوشیج

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن»  سایه ها رنگ سیاهی ...

ادامه نوشته