شعر نو - فروغ فرخزاد ( سپیده ی عشق  )



آسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوش تر از خواب است.

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صد ها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم...
ادامه نوشته

شعر نو - فروغ فرخزاد ( میروم )


میروم خسته وافسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا وتباه

 

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید من

میبرم زنده بگورش سازم

تا ازین پس نکند یاد تورا

 

ناله میلرزد

میرقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخه چیدم

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب..خونین دل

میروم از دل من دست بردار
ای امید بی حاصل

شعر نو - فروغ فرخزاد - ( پرواز را بخاطر بسپار )


دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ی شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است !

 

شعر نو - فروغ فرخ زاد ( عاشقانه )

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندم‌زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگ‌هام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
آه می‌خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار
گاهوار کودکان بی‌قرار
ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب
شُسته از من لرزه‌های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

شعر نو - فروغ فرخزاد (    آفتاب می شود    )


نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام ھستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شھاب می شود

تو آمدی ز دورھا و دورھا

ز سرزمین عطر ھا و نورھا

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجھا ز ابرھا، بلورھا

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شھر شعر ھا و شورھا

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماھیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه ھای شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه ھای آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کھکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجھا

مرا بشوی با شراب موجھا

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رھا مکن

مرا از این ستاره ھا جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاھواره ھای شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود .

شعر نو - فروغ فرخزاد ( گره )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

فردا اگر از راه نمي آمد

من تا ابد کنار تو مي ماندم


من تا ابدترانه عشقم را


در آفتاب عشق تو مي خواندم

   

در پشت شيشه هاي اتاق تو


آنشب نگاه سرد سياهي داشت


دالان ديدگان تو در ظلمت


گويي به عمق روح تو راهي داشت
...

ادامه نوشته

شعر نو - فروغ فرخزاد ( میان تاریکی )

میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

تو را صدا کردم

تو را صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله ی شیر...

ادامه نوشته

شعرنو - فروغ فرخزاد ( دلم برای باغچه می سوزد )

کسي به فکر گلها نيست

کسي به فکرماهيها نيست

کسي نميخواهد

   باور کند که باغچه دارد ميميرد ...


ادامه نوشته

شعر نو - فروغ فرخ زاد ( ای ستاره ها )

ای ستاره ها كه بر فراز آسمان

  
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید...

ادامه نوشته

شعر نو - فروغ فرخزاد ( پنجره )

يک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ...


 

ادامه نوشته