شعر شهریار - ( پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست   )

 

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است 

 آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست...
ادامه نوشته

شعر شهریار - ( قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس )

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی‌قراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازه‌ی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس

شعر شهریار - (   عشقی که درد عشق وطن بود درد او   )

عشقی که درد عشق وطن بود درد او
او بود مرد عشق که کس نیست مرد او


چون دود شمع کشته که با وی دمیست گرم
بس شعله‌ها که بشکفد از آه سرد او ...


ادامه نوشته

شعر شهریار - (  از همه سوی جهان جلوه‌ی او می‌بینم  )

 از همه سوی جهان جلوه‌ی او می‌بینم
جلوه‌ی اوست جهان کز همه سو می‌بینم
چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل
    چهره‌ی اوست که با دیده‌ی او می‌بینم
...

ادامه نوشته

شعر شهریار - (  گاهی گر از ملال محبت برانمت  )

گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون برانمت
چون آه من به راه کدورت مرو که اشک
  
پیک شفاعتی است که از پی دوانمت ...

ادامه نوشته

شعر شهریار - (   خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن  )

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

ادامه نوشته

شعر شهریار - ( شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است )

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است   

روز ستاره تا سحر ، تیره به آه کردن است

          متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان           

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است...

ادامه نوشته

شعر شهریار - ( شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود )

شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
 
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود ...

ادامه نوشته

شعر شهریار - ( گفتی تو هم به مجلس اغیار می روی  )

گفتی تو هم به مجلس اغیار می روی           اغیار ، خود ، منم ، تو پی یار می روی

بی خار نیست گر چه گلی در جهان ولی     حیف از تو گل که خود عقب خار می روی
ادامه نوشته

شعر شهریار - (   دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی )

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
به شوخی می‌برند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی

ادامه نوشته

شعر شهریار - (   گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم   )

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم
آخر نه باغبانم؟ شرط است من نباشم
ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار
چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم

ادامه نوشته

شعر شهریار - ( نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده )

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده
سیاهی شب هجر و امید صبح سعادت
   سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده ... 
 

ادامه نوشته

شعر شهریار - ( در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم  )

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
  بیچاره من که ساخته از آب و آتشم...

ادامه نوشته

شعر شهریار - (    یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم  )

 یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم     تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

     تو جگر گوشه هم از شیر گرفتی و هنوز     من بیچاره همان عاشق خونین جگرم ...
ادامه نوشته

شعر شهریار - (    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا   )

               آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

                  نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی         سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا...

ادامه نوشته

شعر شهریار - (در راه زندگانی)

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را           نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را
    کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم                  به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را ...
ادامه نوشته

شعر شهریار - ( از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران )

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
   
تو بمان و دگران، وای به حال دگران ...

ادامه نوشته