شعر شهریار - ( یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم )
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر گرفتی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تو از آن دگری رو ،که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا ! چه کنم لعلم و والا گهرم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۶ ساعت ۱۲:۵۲ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .