یادداشت های روزانه - ( بستنی دوران بچگی ... )
بچه که بودیم ، بستنیمان را که گاز می زدند ،قیامت به پا می کردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز می زنند ، می خندیم!
بچه که بودیم ، بستنیمان را که گاز می زدند ،قیامت به پا می کردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز می زنند ، می خندیم!
مي توان در قاب خيس پنجره
چك چك آواز باران را شنيد
مي توان دلتنگي يك ابر را
در بلور قطره ها بر شيشه ديد
مي توان لبريز شد از قطره ها
مهربان و بي ريا و ساده بود
مي توان با واژه هاي تازه تر
مثل ابري شعر باران را سرود
مي توان در زير باران گام زد
لحظه هاي تازه اي آغاز كرد
پاك شد در چشمه هاي آسمان
زير باران تا خدا پرواز كرد.
حسودی میکنم
به آنهایی که
هنوز در زندگیشان
خدا را دارند
و آنهایی که
در زندگیشان
تو را دارند
اما خوشبخت ترین ها
آنهایی هستند که
هم تو را دارند
هم خدا را
حسودی میکنم
فقط منم که انگار
نه سهمی از تو مانده برایم
نه نشانی از خدا
از باران ترافیک اش ماند برایم .! ن
ه قدم زدن دو نفره نه به آغوش کشیدنت در پس کوچه ای ...
از دل نوشته هایم ساده نَگذر؛
به یاد داشته باش؛ این «دل نوشته» ها را؛
یک «دل»، نوشته ...!
عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند،
هر داغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمیشود .