یادداشت های روزانه - ( آنه شرلی )
آنه شرلی هم نشدیم که یکی ازمون بپرسه :
آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟!
آنه شرلی هم نشدیم که یکی ازمون بپرسه :
آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟!
وقتی خسته ام
وقتی کلافه ام
وقتی دلتنگم
بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است.....
روزی هزار بار دلت را شکسته ام
بیخود به انتظار وصالت نشسته ام
هر بار این توئی که رسیدی و در زدی
هر بار این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی
هم عهد خویش ، هم دلتان را شکسته ام
در عشق من، تو براي من يك شاه
و من در اين رابطه براي تو فقط يك رفتگر...
تو، اين رابطه را با طعنه ها و ناسازگاري هاي دروغين به هم مي زني،
ولي من همچون رفتگر رابطه بايد آن را تميز كنم.
خاك آلود است اكسيژني كه از اين رابطه به من مي رسد...
گمان مي كنم امروز، روز طولاني اي باشد...
یکی بیاید و باز کند دوباره این درهای بسته را
شاید بتواند از بین ببرد این همه غصه را
من که می روم و تمام می شوم
اما تو خوش بنویس پایان این قصه را...
افـسـانـه هـا را رهـا کــن
دوری و دوستی کـدام است؟!
فاصله هایند که دوستی را می بلعند...
تو اگـر نباشی...
دیگـری جایت را پر می کـند!
به همین سادگـی...!
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد ...
به سلام ها دل نمی بندم
از خدا حافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام
به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه
می توان برای یکبار به همه دروغ گفت
می شود برای همیشه به یک نفر دروغ گفت
اما هرگز نمیتوان برای همیشه به همه دروغ گفت .
از دست رفته است خیالی که داشتیم
خشکیده است جوی زلالی که داشتیم
بر ما چه رفته است که از دست رفته است
لطف دو نیم لقمه ی خالی که داشتیم
بین حرامیان به دنبال نان و نام
نامش بلند نان حلالی که داشتیم
روی تمام قاعده ها می زدیم خط
با شعر های زیر سوالی که داشتیم
در قاف شعر،شهپر سیمرغ اگر نبود؛
در گاف قافیه پر و بالی که داشتیم
حسی هنوز بود برای غزل شدن؛
شادی اگر نبود؛ ملالی که داشتیم
بادی وزید و دفتر حافظ به باد رفت
یعنی که سوخت آن همه فالی که داشتیم
خون بغض کرده اند غزل های تازه مان
انگار تیر خورده غزالی که داشتیم
رضا شیبانی
تو زنده ای و نفس می کشد بهارانت
تو زنده ای و بمیرند سوگوارانت!
نه جام حور نه آب حیات می خواهم
ببر مرا و بکش تشنه در کنارانت
به جز تو چیست مگر درد دردمندانت
به جز تو چیست مگر چاره ی دچارانت
دلم گرفت از این کوچه های بی آفاق
ببر مرا به تماشای کوهسارانت
دلم گرفت از این سایه های بالا سر
خوشا هر آینه بی چتر زیر بارانت
بیا به روشنی چشم مردم خاموش
بیا به کوری این چشم انتظارانت
بیا و گرد هم آور دل حریفان را
بیا ، به جان هم افتاده اند یارانت
سپاه مدعیان بین که هر چه می تازند
نمی رسند به گرد سم سوارانت
بیار قافله ی نقد شرع را و ببند
دکان نسیه ی این خیل حجره دارانت
رضا شیبانی
برای تا ابد ماندن باید رفت...
گاهی به قلب کسی ، گاهی از قلب کسی...
گفتم بدوم با تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
یک بار تو هم ، عشق من ، از عقل نیاندیش
بگذار که دل حل کند این مساله ها را
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي
كه لاله بردمد از خاك كشتگان غمت
تو هیچ وقت خیاط خوبی نخواهی شد !
ببین باز هم دلم را تنگ کرده ای !
دل آرام را بی تاب میکنی! دل بی تاب را آرام !
آخرش نگفتی: تو ، دردی یا درمان ؟
از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟ در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را توو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد.
از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت:
این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت .
گفتم آخه من پول خرد ندارم . گفت : برای خودت بخشیدمش برای خودت .
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت : این مجله رو بردار برا خودت .
گفتم : پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم .
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه .
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم .
اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند .
متوجه شدند یک فرد سیاه پوست که الان دربان یک سالن تئاتره .
خلاصه دعوتش کردن اداره . ازش پرسیدم منو میشناسی؟
گفت بله جناب عالی آقای بیل گیتس .. معروف که دنیا میشناسدتون .
بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بارچون پول خرد نداشتم به من روزنامه
مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت : طبیعی است چون این حس و حال خودم بود
حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم جوون پرسید به چه صورت؟
هر چیزی که بخوای بهت میدم .
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)
پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم .
جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی . گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله سیاه پوست .
با شوق اينکه عاشق و عاشق ترم کني
شکل غزل شدم که شبي از برم کني
يا نه،شبيه غنچه ی سرخی به اين اميد
تا روزگار عاشقيت پر پرم کني
من مثل آيينه به تو سوگند ميخورم
حتي اگر قفس شوی و بي پرم کني
پشت تمام فاصله ها دوست دارمت
تا هم صداي اين شب بی باورم کني
حالا منم و حسرت يک آرزوي دور
يک آرزو...همين که فقط باورم کنی
حافظهام ..... همه چیز و همه کــــس را فراموش میکند!!...
خسته شدم
بس که
سابیدمش..... و تو هر بار .. نمایانتر شدی!
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند.
دیگر گوسفند نمی درند ،
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند.
دلم از میان ردیف های موسیقی
فقط شور می زند ...