یادداشت های روزانه - ( مرور تو )
برای پیش تو بودن”بلیط ” لازم نیست ......
قصه ی دل کافی ست .
برای پیش تو بودن”بلیط ” لازم نیست ......
قصه ی دل کافی ست .
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود . زن جوانی همراه شوهر و دو
فرزندش در آتش گرفتار شده بودند . شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش
کردن آتش به سوی خانه شتافتند . وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت
برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که
بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند .
شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید : " چرا بیکار نشسته ای و به
کمک ساکنین کلبه نرفته ای !؟ "
جوان لبخندی زد و گفت : " من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر
افتاده است . او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق
پاک و صادقم را قبول نکردند . در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات
تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا
رسیده است . "
شیوانا پوزخندی زد و گفت : " عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است . عشق پاک
همیشه پاک می ماند ! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی
مهری در حق او روا سازد . عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من
برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند . آن ها ساکنین منزل را
نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها
جلوترند . برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات
بردار و از این منطقه دور شو ! "
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد . از جا برخاست . لباس های خود را خیس کرد و
شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت . بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا
نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه
را نجات دادند . در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب
دید . اما هیچ کس از بین نرفت . روز بعد جوان به در مدرسه شیوانا آمد و از
شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد .
شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه
شاگردان گفت : "نام این شاگرد جدید " معنی دوم عشق " است . حرمت او را حفظ
کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست . "
فیس بوک می پرسه داری به چی فکر میکنی ؟
توییتر می پرسه داری چی کار میکنی ؟
فور اسکوئر می پرسه کجایی ؟
پلاس میپرسه چی شده جدیدا ؟
واقعا اینترنت داره تبدیل به یه دوس دختر سمج میشه!!
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

سلامم را تو پاسخگوی
در
بگشا
نه
با سردی
نه
با گرمی
من
هستم ، من
رفیق
سال های کودکی هایت
رفیق
سال های بی غم بدرود
رفیق
سال هایی که غمی دل را نمیفرسود
ولی
اکنون
اگر
بینی که رنجور و پریشانم
اگر
بینی که نالانم
ز
شهری خسته میآیم
نه
بر مرکب
که
پای بسته می آیم
ترا
سنگ صبور خویش میخواهم
تکلّف
کم نما - جانا
ترا
درویش میخواهم
نه
لب خندان ودل بی درد
ترا
مثل خودم دل ریش میخواهم
ترا
سنگ صبور خویش میخواهم
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرابا تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجب !
عاقبت مرد ؟!
افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم :
" چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ...؟ "
پرواز را بیاموز نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به
اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و
سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که
زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که
به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی!
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز
را از یک درخت!
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن
را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را
از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق
بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در
اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز
بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به
معرفت...
وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را...
راه رفتن بیاموز، زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
دویدن بیاموز، زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...
دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد. به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار !
آن طرف، حیاط خانه خداست...
و آن وقت هی در می زنم؛ در می زنم؛ و می گویم:
دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید ... ؟!
کسی جوابم را نمی دهد.
کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار.
همین.
و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...
من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا آن در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم . .
تو را به اندازه بيشترين نياز نا گفته هر روز
به اندازه نور خورشيد و نور شمع
دوست دارم
تو را با نفس
تبسم ها
اشك هاي تمام زندگي ام دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت
عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا
را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا
مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه
بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ
جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و
در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد
دروازه بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد
خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از
نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا
رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که
به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه
درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده
بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
ای همچو خواب قاصدک با بادها رفته
چون سایه با سر سبزی شمشادها رفته
شیرین ترین پیغام عطر و آشتی در شب
روزی که در غوغای خواب از یادها رفته
برگرد و در باغی که پروردی نگاهی کن
دور از تو بر هر گوشه اش بیدادها رفته
از شور مجنون در بیابان گریه ها مانده
از بیستون ها ناله ی فرهادها رفته
با یاد تو از دشت و صحرا پارت ها رانده
با داغ تو از کوهساران مادها رفته
موعود ! برگرد و ببین آیینه ات جاری ست
از خامشی تا دره ی فریادها رفته
جنگل به جنگل با پریزادان سفر کرده
دریا به دریا در پی صیادها رفته
دستان سیمرغ تو پیش از فتنه ی دیوان
تا صبح رستاخیز رستمزادها رفته
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
مردي درعالم رويا فرشتهاي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جادهاي روشن وتاريك راه ميرفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را كجا ميبري؟ فرشته جواب داد: ميخواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب ، آتشهاي جهنم را خاموش كنم . آن وقت ببينم چه كسي واقعاً خدا را دوست دارد. پس بينديشيم به راستي :
اگر بهشت وجهنم نبود باز هم خدا را دوست داشتيم .
زن و شوهری بیش از ۶۰ سال یا یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با یکدیگر صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز در آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه ی این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یکرو پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه ی کفش را آورد و نزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد در عروسک با فتنی و مقداری پول به مبلغ ۴۰ میلیون ریال پیدا کرد. پیرمرد در اینباره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود. پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد. رو به همسرش کرد و گفت:این همه پول چطور؟ این ها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام!!!
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سر سره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را ، فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
نه شكوفه ها و نه بهار؛ هيچ چيز جز تو نخواهدتوانست جاي خالي تو را
پركند.بهار را اگر پارسال ازدست داده بوده ايم، امسال آراسته تر بازيافته
ايم، گاهي پنجره هاي شكسته اتاق خلوت خود را بازمي گذارم بدان اميد كه
نسيم رهگذري شتابان بوي تو را بازآرد؛ يا برگرد و يا مرا نيز بخوان كه
داشتن تو طراوتي روح افزا نثار آسمان بهشتي زندگي مي كند.
گلدان
سفالي كه گوشه اتاق پر از تنهايي من خالي مانده است يادگار دوران از خاك
برآمده بربادرفته اي است كه چون ساز شكسته اي فضاي حزن انگيز زندگي را بوي
غربت بخشيده است.
ديرزماني است نه شعري سروده ام و
نه داستاني از
آهوها و پرستوها خوانده ام، شب هنگام كه خواب بر چشمانم پيروز مي شود در
شهر خوابهاي قشنگ خيالي، عاشقانه در جست وجوي تو هستم چنانكه لبهاي سوخته
از عطش، آب را؛ احساس مي كنم در گوشه اي دور در اين شهر رؤيايي در آن
دوردستها مرا مي پايي و خود را از من پنهان مي كني و دوست داري همينطور در
تمام شب با ديدگان كاوشگر خويش بگردم و آنگاه كه صبح نزديك، سرمي رسد چشم
مي گشايم به اميد آنكه خلوت اتاق را شكسته باشي و يا پشت درچوبي اين خانه
سنگي، منتظر. اگر اين چشم به راهي من نبود، دوست مي داشتم هرآينه همان چشم
برهم نهادن براي خواب شبانگاهي، آغاز پرواز بلند پرترانه من باشد.
سراغ
تو را بارها از پرندگان مهاجر گرفته ام، گاه آواره بيابانها شده ام و يا
كنار چشمه ها و رودهاي پرخروش، نشسته و گريسته ام، خيال مي كردم تو گمشده
من هستي؛ آنگاه كه درماندم يافتم كه من گمشده تو هستم با اينكه مرا مي
بيني و صداي پاي مرا مي شنوي.
كاش پيراهني از تو
برجاي مي ماند و
بوي بهشت را از آن مي شنيدم ولي نه پيراهني و نه ردپايي و نه آواز زيبايي،
هيچ چيز به يادگار نگذاشتي، فقط ديدم كه شتابان رفتي و شنيدم كه ديگر هيچ
خبري از تو نشنيدند و دريغ از فرصتي كه زخم پاهاي پياده تو را بوسه باران
نكردم هنگامي كه به معراج بي بازگشت عشق مي رفتي اي كاش مي دانستم و يا به
من بازگو مي كردي كه ديگر برنمي گردي. شايد در دم قالب تهي مي كردم و با
جانم به دنبالت راه مي افتادم. هرچند مي دانستم كه به گردپاهاي برهنه
پرشتابت هم نمي رسيدم.
گاهگاهي اتاق خلوت به هم
ريخته من، چون
زندان تنگ و تاريك و بي پنجره با من سخن مي گويد: نه هم صحبتي دارد و نه
همنشيني، آري، گاهي پشت در اين زندان، صداي پايي مي آيد، آرام آرام آرام
تصورمي كنم كه اين صدا، پيام رهايي من است و گاهي خيال آنكه شايد زنداني
ديگري نيز مي خواهد به من بپيوندد؛ مي ترسم با اين خيالها بگويند؛
«ديوانه»؛ ديوانه تلألؤ آفتاب سرزمين بيداري و نسيم پرجنب و جوشي كه بوي
عشق را در بيكرانگي اين سرزمين جاري كند.....
قرار گذاشته بودند دعوایشان که می شود،
هر کس آن یکی را بوسید،
حتی اگر وسط دعوا بود،
دعوا را تمام کنند.
یک بار وسط دعوا،
قبل از اینکه ببوسد،
قبل از اینکه بوسیده شود،
قلبش گرفت و ...
روی دیوار و در پنجره
اما
تلفن می زنم امشب به پلیس
و به او می گویم:
یک نفر میوه ی احساس مرا
از لب باغچه ام دزدیده...
قدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها
كسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شكوفاست بین آدم ها
كسی به خاطرپروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها
و ازصدای شكستن كسی نمی شكند
چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها
میان كوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدم ها
زمهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها
كسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدم ها
و حال آینه را هیچ كس نمی پرسد
همیشه غرق مدا راست بین آدم ها
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزارست بین آدم ها
مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بین آدم ها
به غیر از خدا، به هر آنچه امید داشته باشی، خدا از همان چیز ناامیدت می کند.
دلت را جایی...حوالی خدا...چهار میخ کن که با رفتن این و آن نــــرود!!
برای پناهندگی به درگاه خدا ، نیاز به هیچ گذرنامه و ویزایی نیست !!
بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود ، ما راهمان جداست .
همسفر!
در این راه طولانی كه ما بیخبریم
و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست
داشته باشم...
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
من بی تـــو شعر خواهم نوشت.. تـــو بی من چه خواهی کرد ؟
اصلا" یادت هست که نیستم ...!؟
دکتر الهی قمشه ای می گوید :
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیر
باز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین
آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت
خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می
ساختند ( قرآن / سبا / ١٣ ) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد
باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان
روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند .
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این
واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از
کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و
بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش
نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به
صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد .
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد ؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر
او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،
آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم
حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در
رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در
کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او
نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این
روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان
بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر
بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و
رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز
بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق
است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
ما همه فاني و او پا برجاست.. عشق را مي گويم..
بي گمان عشق خداست..
کمی بیا، تو که من را به انتها بردیروز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است.هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .و خدا کمی نور به او داد .نام او کرم شب تاب شد .خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .