ديشب گذشت از كوچه ها يك مرد در باران
خسته، شكسته، …، يك شبگرد در باران

بر صورت تب كرده اش خط مي كشيد آرام
شلاق خون آلود سوزي سرد در باران

او مي گذشت و روي خواب كوچه ها رقصيد
روح غريبش ، مثل برگي زرد در باران

گويا به دنبال قرار خيس سالي دور،
يا جستجوي شانه اي همدرد در باران،

- رنگين كمان شعله بر لب هاش و – پي در پي
- نام عتيقي را صدا مي كرد در باران

عريانِ عريان بود روح اش، زخميِ زخمي
با خود ولي چتري نمي آورد در باران

آهسته مي پرسند از هم كوچه ها، آن مرد
امشب اگر آمد چه خواهد كرد در باران ؟!

او رفت و مشق كودكان شهر بعد از اين
پُر مي شود از قصه‌ي :

آن

مرد

در باران ....