یادداشت های روزانه - ( نیمکت های دنیا )
اگر تو روی نیمکتی
این سوی دنیا
تنها نشسته ای
و همه آنچه نداری
کسی است....
شاید آن سوی دنیا
روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است
که همه آنچه ندارد تویی........
نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند!
هـمـیـشـه دلـم مـی خـواسـت بـدانَم
چـه حـالـی داری
وقـتـی کـه ایـن هـمـه
"دوسـتـت دارَم "
ما ""مـــرد"" هستیم!
دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست!
جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرویم و سیـــــگار دود میــــكنیم!!!
ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میكنیم!!!
دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی..
با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم..
تا تو آرام شوى!!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!!
فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!
فقــــط با ما""روراست باش"" تا دنیا را به پایت بریزیم
اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت
بدان توان رسیدن به آن را در تو دیده است.
مترسك آن قدر دست هايت را باز نكن ،
كسي تو را در آغوش نميگيرد .
ايستادگي هميشه تنهايي دارد .
امروز باز به دام گذشته ها افتادم. كه به حق _ چه اسارت گذراي شيريني ست.
و ديدم روح تو, معناي تو, و انديشه هاي تو, براي من بسيار تازه تر از گذشته هاست.
و تازه تر نيز خواهد شد.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
وگر دست نیازی سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است ....
دم صبح صدای پای سپیده به گوش می رسد .... هوای صبح هنوز آکنده از عطر کلام توست ...
نه برگی از شاخه فرو می افتد و نه باد از انحنای کوچه به درون خلوتی نفوذ می کند . تنها منم و عطر تو و این کلام که : تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناختم دوست می دارم .
قطعه ی نابی از طلوع در حال نواخته شدن است ....هنوز زلف خورشید به دستان نوازشگری نرسیده است تا قطعه ی درخشش را بنوازد .... اما تو بنواز و بدرخش فارغ از زلف بر باد نشسته ی آفتاب....
بگذار دلت در ترنم عطر آگین صبحگاهان دوست داشتن را استشمام کند فارغ از تمام سایه ها ...
برای روزهایی که نبودی ...
و برای روزهایی که نباید باشی ، دلم نمی گیرد ،
دلم تنها از روزهایی می گیرد که نمی خواهی باشی .
سلام .
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه ! بی تاب شدن
عادت کم حوصله هاست ...
گاهی
دلم برای خودم تنگ می شود .
خواستن توانستن نخواهد بود
اگر تو نخواهـی...
میخواهم ات؛
میتوانــم....؟!
و عشق
مثل تمام دیکتاتورها
هیچوقت عبرت نمی گیرد .
من هر روز در تلاشم تا خا طرم بماند
و تو هر شب دعا مي كني
كه فراموش كني!
خاطراتمان چه بلا تكليف اند!!!
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و
خوب فکرکنی ببینی باز هم میخواهی به
آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و
ببینی پشت سر اعتقاداتت چه می بینی ترس یا
حقیقت؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی،
فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت
است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی،
حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از
طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و
ایمیل و فلان را بیخیال شوی، با خانواده ات دور
هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی
و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است
یا نه؟
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به
یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در
نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی،
انسان باشی ببینی میشود یا نه؟
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله
ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها
سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را
داشت؟
خدایا مرا ببخش
به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود .
در ( یک رابطه ) بودن ، شغلی تمام وقت است .
پس اگر آمادگی آن را ندارید ، آن را درخواست نکنید .
قصه ی ما به سر رسید
دلی که پا بند تو بود
از تو عاشقی
برید ...
خدایا !
برای همسایه ای که نان مرا ربود : نان
برای دوستی که قلب مرا شکست : مهربانی ،
برای کسی که روح مرا آزرد : بخشش ،
و برای خویشتن خویش : آگاهی و عشق می طلبم .
هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد ،
خودت را برای توجیه خسته نکن .
با پول
می توان خانه خرید اما آشیانه ، نه .
می توان رختخواب خرید اما خواب ، نه .
می توان ساعت خرید اما زمان ، نه .
می توان مقام خرید اما احترام ، نه .
می توان کتاب خرید اما دانش ، نه .
می توان دارو خرید اما سلامتی ، نه .
می توان خانه خرید اما زندگی ، نه .
می توان قلب خرید اما عشق ، نه .
چارلی چاپلین .
نوشتن برای كسی كه
خواننده این نوشته ها نیست
چقدر طاقت فرساست...................
برف نگران ام نمی کند
حصار یخ رنج ام نمیدهد
زیرا پایداری می کنم
گاهی با شعر
و گاهی هم با عشق
که برای گرم شدن
وسیله ای دیگری نیست
جز آنکه دوستت بدارم
در سرزمینی که ، سایه آدم های کوچک ، بزرگ شد
آفتاب در آن سرزمین در حال غروب کردن است .
بعضی ها هستند که همیشه ارزانند
اما
برای ما گران تمام می شوند .
فرشته من, تمام هستی و وجودم, جان جانانم
چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟
آیا عشق ما نمیتواند بدون اینکه قربانی یگیرد ادامه پیدا کند؟
بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد
آیا میتوانی این وضع را عوض کنی؟
اینکه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نمیتوانی تمام و کمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است!
به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسي
حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است.
اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیها رها شده و به خودمان بپردازیم.
بی گمان یکدیگر را خواهیم دید.
از این گذشته نمی توانم آنچه را که در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم.
اگر در کنارم بودی هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد.
حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم.
آه لحظه هایی هست که حس میکنم سخن گفتن کافی نیست.
شاد باش "ای تنها گنج واقعی من
بمان" ای همه هستی من.
بدون شک خدایان آرامشی به ما ارزانی خواهد داشت که بهترین هدیه است.

بـــه مــن " قـــــــول " بـــده
در تمـــام سالهــــایــــــــی كــه بـــاقـــی مـــانــده تـــا ابــــد ،،
مــــــواظب خـــــــــودت بـــاشـــــــی
شـــایـــد مــن نبــــــاشـــم كــــــه یــــــادآوری ات كنم
دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن .
دلت را بتکان .
اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همان جا بماند .
فقط از لا به لای اشتباه هایت ، یک تجربه را بیرون بکش ،
قاب کن و بزن به دیوار دلت .
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد ،
و تمام آن غم های بزرگ
و همه ی حسرت ها و آرزوهایت .
حالا آرام تر، آرام تر ، بتکان
تا خاطره هایت نیافتند .
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه،
هنوز دلت خاک دارد،
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد
و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او".
خـانه تـکانی دلـت مبـارک.
همینطور که شما دارید با یه بدبختی دست و پنجه نرم میکنید
یه بدبختی دیگه داره خودشو گرم میکنه که بیاد تو زمین.
تئوری بدبختیهای موازی
هنوز هم یاد نگرفته ایم سکوت کنیم وقت هایی که باید!
نیاموخته ایم ذره ذره آب شویم و دریا،
و رها باشیم.
نمی دانیم که هر چه فریاد دلمان بیشتر ،
سکوتمان باید که سنگین تر...
این رسمش نیست که اینقدر بی قراریم،
که اینقدر زود ظرف دلمان سر می رود،
که اینقدر کوچکیم...کمیم...
بچه که بودیم ، بستنیمان را که گاز می زدند ،قیامت به پا می کردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز می زنند ، می خندیم!
حسودی میکنم
به آنهایی که
هنوز در زندگیشان
خدا را دارند
و آنهایی که
در زندگیشان
تو را دارند
اما خوشبخت ترین ها
آنهایی هستند که
هم تو را دارند
هم خدا را
حسودی میکنم
فقط منم که انگار
نه سهمی از تو مانده برایم
نه نشانی از خدا
از باران ترافیک اش ماند برایم .! ن
ه قدم زدن دو نفره نه به آغوش کشیدنت در پس کوچه ای ...
از دل نوشته هایم ساده نَگذر؛
به یاد داشته باش؛ این «دل نوشته» ها را؛
یک «دل»، نوشته ...!
عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند،
هر داغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمیشود .
هنوز هم
از بین کارهای دنیا
دل بستن به دلت
بیشتر به دلم می چسبد.
در تــمام لـحظه هــایــم تــکرار مــی شـوی
ولــــــــــــی .......
تـــــکراری نــمی شــوی.
روی زمین اگر چیزی بود .
خدا خودش در آسمان ها نبود ...
بـــه تــــــو ..
فـــــکر میـــــکنـم ..
بــــا دیــــــگـــران ..
زنـــدگـی ...!
نسیم،گندم را ازدوش مورچه انداخت،
مورچه دوباره انرا بردوش گرفت
و به خدا گفت:
بعضی وقتها یادم می رود که هستی! کاش بیشتر نسیم بوزد .
به روسياهيمان نگاه نکن
وبه دستهايمان که خالي وگنهکارند،
قلبمان راببين که هرروز،صبح وشام تو رامیخواند .
خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
خدا در مسیری که به تنهایی آن را طی می کنی نیست
خدا آنجا نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسیست که به دنبال خبری از توست
در قلبیست که برای تو می تپد
خدا
در لبخندیست که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آنجاست...
خدا در خانه ایست که تنهایی در آنجا نیست
در جمع عزیزترین هایت...
خدا در دستیست که به یاری می گیری
در قلبیست که شاد می کنی
خدا در لا به لای کتابهای کهنه نیست
اینقدر نگرد...
خدا در عطر خوش نان است
آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد
آنجا نیست...
او جاییست که همه شادند
جاییست که قلبهای شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی به همسرش
و در اندیشه کودکیست که می پندارد پدرش
قهرمانیست در دنیا...
خدا را در غم جستجو مکن
او آنجا نيست....
خدا نزدیکتر از آنست که می پنداریم
در فاصله نفسهای من و توست که به هم آمیخته
در قلبیست که برای تو می تپد
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده...
خدا اینجاست
اینجا...
به افتخار اینجور دخترا :
دختری با ظاهری ساده از خیابان گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت:
چطوری سیبیلو؟
دختر خونسرد ، تبسمی کرد و جواب داد:
وقتی تو ابرو بر میداری و مو رنگ میکنی و گوشواره میندازی
من سیبیل میزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نداشته باشه .
دست روی دلم نگذار !
همانکه پا گذاشتی
کافیست ...
تـــــــــو...
ماه را دوست داری...
من...
ماه هاست که تو را...
آغاز سفر عشق این است:
"کنار گذاشتن من و هیچ شدن".
از این هیچ است که همه چیز زاده می شود.
خوشبخت ترین مردم روی این کره خاکی
کسانی نیستند که آن طور که می خواهند زندگی می کنند .
بلکه کسانی هستند که خواسته های خودشان را به خاطر کسانی که دوستشان دارند
تغییر می دهند.
من که به هيــــــچ دردی نميخورم...
اين دردها هستند که چپ و راست به من ميخورند..!!
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند .
بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند .
بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند .
بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند.
بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند .
بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند .
آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند .
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود...
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند...
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند...
به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی ...
گــــــــــاهی
یـــــــــك نگــــاه ســـــــــــــــــــرد
روی زمستان را هم كم می كنـــــــــد......
مثل آن است که شاهرگ احساسم را زده باشی …
بند نمی آید..
دوست داشتنت ..
میان تابــــــــــــــــــــــــــوتم
پروانـــــــــــــــــه ای بگذارید
من از سکوت مــــــــــــــرگ
حوصله ام ســــــــر می رود
بر سنگ مــــــزارم بنویسید
این جا ...
هر گــز کسی نمرده است
او ...
دنبال پروانــــه ها می دود
برای پیش تو بودن”بلیط ” لازم نیست ......
قصه ی دل کافی ست .
فیس بوک می پرسه داری به چی فکر میکنی ؟
توییتر می پرسه داری چی کار میکنی ؟
فور اسکوئر می پرسه کجایی ؟
پلاس میپرسه چی شده جدیدا ؟
واقعا اینترنت داره تبدیل به یه دوس دختر سمج میشه!!
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
پرواز را بیاموز نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به
اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و
سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که
زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که
به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی!
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز
را از یک درخت!
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن
را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را
از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق
بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در
اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز
بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به
معرفت...
وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را...
راه رفتن بیاموز، زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
دویدن بیاموز، زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...
دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد. به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار !
آن طرف، حیاط خانه خداست...
و آن وقت هی در می زنم؛ در می زنم؛ و می گویم:
دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید ... ؟!
کسی جوابم را نمی دهد.
کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار.
همین.
و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...
من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا آن در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم . .
تو را به اندازه بيشترين نياز نا گفته هر روز
به اندازه نور خورشيد و نور شمع
دوست دارم
تو را با نفس
تبسم ها
اشك هاي تمام زندگي ام دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
نه شكوفه ها و نه بهار؛ هيچ چيز جز تو نخواهدتوانست جاي خالي تو را
پركند.بهار را اگر پارسال ازدست داده بوده ايم، امسال آراسته تر بازيافته
ايم، گاهي پنجره هاي شكسته اتاق خلوت خود را بازمي گذارم بدان اميد كه
نسيم رهگذري شتابان بوي تو را بازآرد؛ يا برگرد و يا مرا نيز بخوان كه
داشتن تو طراوتي روح افزا نثار آسمان بهشتي زندگي مي كند.
گلدان
سفالي كه گوشه اتاق پر از تنهايي من خالي مانده است يادگار دوران از خاك
برآمده بربادرفته اي است كه چون ساز شكسته اي فضاي حزن انگيز زندگي را بوي
غربت بخشيده است.
ديرزماني است نه شعري سروده ام و
نه داستاني از
آهوها و پرستوها خوانده ام، شب هنگام كه خواب بر چشمانم پيروز مي شود در
شهر خوابهاي قشنگ خيالي، عاشقانه در جست وجوي تو هستم چنانكه لبهاي سوخته
از عطش، آب را؛ احساس مي كنم در گوشه اي دور در اين شهر رؤيايي در آن
دوردستها مرا مي پايي و خود را از من پنهان مي كني و دوست داري همينطور در
تمام شب با ديدگان كاوشگر خويش بگردم و آنگاه كه صبح نزديك، سرمي رسد چشم
مي گشايم به اميد آنكه خلوت اتاق را شكسته باشي و يا پشت درچوبي اين خانه
سنگي، منتظر. اگر اين چشم به راهي من نبود، دوست مي داشتم هرآينه همان چشم
برهم نهادن براي خواب شبانگاهي، آغاز پرواز بلند پرترانه من باشد.
سراغ
تو را بارها از پرندگان مهاجر گرفته ام، گاه آواره بيابانها شده ام و يا
كنار چشمه ها و رودهاي پرخروش، نشسته و گريسته ام، خيال مي كردم تو گمشده
من هستي؛ آنگاه كه درماندم يافتم كه من گمشده تو هستم با اينكه مرا مي
بيني و صداي پاي مرا مي شنوي.
كاش پيراهني از تو
برجاي مي ماند و
بوي بهشت را از آن مي شنيدم ولي نه پيراهني و نه ردپايي و نه آواز زيبايي،
هيچ چيز به يادگار نگذاشتي، فقط ديدم كه شتابان رفتي و شنيدم كه ديگر هيچ
خبري از تو نشنيدند و دريغ از فرصتي كه زخم پاهاي پياده تو را بوسه باران
نكردم هنگامي كه به معراج بي بازگشت عشق مي رفتي اي كاش مي دانستم و يا به
من بازگو مي كردي كه ديگر برنمي گردي. شايد در دم قالب تهي مي كردم و با
جانم به دنبالت راه مي افتادم. هرچند مي دانستم كه به گردپاهاي برهنه
پرشتابت هم نمي رسيدم.
گاهگاهي اتاق خلوت به هم
ريخته من، چون
زندان تنگ و تاريك و بي پنجره با من سخن مي گويد: نه هم صحبتي دارد و نه
همنشيني، آري، گاهي پشت در اين زندان، صداي پايي مي آيد، آرام آرام آرام
تصورمي كنم كه اين صدا، پيام رهايي من است و گاهي خيال آنكه شايد زنداني
ديگري نيز مي خواهد به من بپيوندد؛ مي ترسم با اين خيالها بگويند؛
«ديوانه»؛ ديوانه تلألؤ آفتاب سرزمين بيداري و نسيم پرجنب و جوشي كه بوي
عشق را در بيكرانگي اين سرزمين جاري كند.....
قرار گذاشته بودند دعوایشان که می شود،
هر کس آن یکی را بوسید،
حتی اگر وسط دعوا بود،
دعوا را تمام کنند.
یک بار وسط دعوا،
قبل از اینکه ببوسد،
قبل از اینکه بوسیده شود،
قلبش گرفت و ...
به غیر از خدا، به هر آنچه امید داشته باشی، خدا از همان چیز ناامیدت می کند.
دلت را جایی...حوالی خدا...چهار میخ کن که با رفتن این و آن نــــرود!!
برای پناهندگی به درگاه خدا ، نیاز به هیچ گذرنامه و ویزایی نیست !!
بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود ، ما راهمان جداست .
همسفر!
در این راه طولانی كه ما بیخبریم
و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست
داشته باشم...
من بی تـــو شعر خواهم نوشت.. تـــو بی من چه خواهی کرد ؟
اصلا" یادت هست که نیستم ...!؟
همه میتونن اسمت رو صدا کنن، اما...
کم هستن کسایی که وقتی اسمت رو میگن لذت میبری
و با تمام وجود در جوابشون دوست داری بگی
جـــــــــــــــــانم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
بدترین قسمت زنـدگی جــایــیست کـه :
نـه حـــق ِ خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی ِ فـــرامــوش کـــردن ....
ازصبح مرا غریبه ای می پاید
عاشق شده بر دوچشم مستم شاید
امروز دلم حقیقتی را فهمید
دیوانه ز دیوانه خوشش می آید
بیشترین قدرت در آسیب رساندن به ما ، در چنگ آن هایی است که دوستشان داریم .
**************
خودت باش ! بقیه ی نقش ها ، همه ، گرفته شده اند .
**************
آدم ها آن چیزی نیستند که در آخرین مکالمه شان با شما به چشم می آیند
بلکه ، همانی هستند که در طول رابطه ی تان شناخته اید .
*************
آدم ها « عوض می شوند » و فراموش می کنند این را به هم بگویند .