چی فکر می کنین ؟ ( .......................... )

سلام .

از امروز این لینک موضوعی رو اضافه کردم .

سعی می کنم هر روز یه خبر داغ ، یه اتفاق جالب ، نظر یه دوست ،انتقاد یه سیاستمدار ، اتفاق خاص ورزشی  و .... رو پست کنم .

و شما خواننده و دوست عزیز نظرتون رو دربارش بگین،

حرف بزنین ، انتقاد کنین ، قبول کنین ،  تایید کنین ، رد کنین و .....

خوشحال میشم داغ و پر انرژی جواب بدین .

شعر نو -  سهراب سپهری ( غبار لبخند )

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مي تراويد آفتاب از بوته ها

ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشا، يار باد،

مويش افشان، گونه اش شبنم زده

 

لاله اي ديديم  لبخندي به دشت

پرتويي در آب روشن ريخته

او صدا را در شيار باد ريخت

جلوه اش با بوي خاك آميخته

 

رود، تابان بود و او موج صدا

خيره شد چشمان ما در رود وهم

پرده روشن بود، او تاريك خواند

طرح ها در دست دارد دود وهم

 

چشم من بر پيكرش افتاد، گفت

آفت پژمردگي نزديك او

دشت: درياي تپش، آهنگ، نور

سايه مي زد خنده تاريك او

یادداشت های روزانه - ( ترانه ای بخوان )

ترانه ای بخوان که هیچ کس نخوانده باشد

فکری بکن که هیچ کسی در سرنپروزانده باشد

به جاده ای قدم گذار که هیچ کسی درآن گام ننهاده باشد

اشکی بریز که هیچ کسی برای خدا نریخته باشد

صلح و آرامشی به افراد ببخش که هیچ کسی به آنان نبخشیده باشد

از او طلب کن تاتو را که در هیچ کجا پذیرا نیستند بپذیرد

همه را باعشقی که هیچ کس تا به حال احساس نکرده دوست بدار وشجاعانه با قدرتی مهار ناپذیر در نبرد زندگی ،مبارزه کن .

داستان های کوتاه _ ( حقیقت ساده )


مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است....
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد  ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانیدقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
ابتدا در فاصله 4متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو.
اگر نشنید ، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است.
بگذار امتحان کنم.. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
 "عزیزم ،شام چیداریم؟"
اما جوابی نشنید.
 بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره
 پرسید و باز هم جوابی نشنید.
بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید.
سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید.
این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:
"عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش گفت:
"مگه کری؟! برای چهارمین بار می گم خوراک مرغ !! "

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛شاید در خودمان باشد...

داستان های کوتاه _ ( من فقط می خواستم .... )

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه!


اشعار  آزاد - (بی تو )

چه کسی خواهد دید
 مردنم را بی تو ؟
 بی تو مردم  مردم
 گاه می اندیشم
 خبر مرگ مرابا تو چه کس می گوید ؟
 آن زمان که خبر مرگ مرا
 از کسی می شنوی روی تو را
 کاشکی می دیدم
 شانه بالازدنت را
 بی قید
 و تکان دادن دستت که
 مهم نیست زیاد
 و تکان دادن سرت را که
 عجب ! عاقبت مرد ؟
 افسوس
 کاشکی می دیدم
 من به خود می گویم :
  " چه کسی باور کرد
 جنگل جان مرا
 آتش عشق تو خاکستر کرد ...؟ "

یادداشت های روزانه - ( این همه حرف )

این همه حرف

به چه کارم می آید؟

وقتی

برای گفتن دوستت دارم

همین

نه حرف کافی است!

اشعار  آزاد - (تنهایی)

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش میشد بگشایی سر صحبت با من

 

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

 

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

 

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

 

بعد از این شور غزل های شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من

 

گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

یادداشت های روزانه - ( یکی بود یکی نبود )

یکی بود.یکی نبود.وقتی این یکی بود اون یکی نبود،وقتی اون یکی بود این یکی نبود.

این یکی خیلی اون یکی رو دوست داشت،اما نمی تونست به اون یکی بگه.

آخه اون یکی فقط به دور دست فکر می کرد و هیچ وقت نزدیکارو نمی دید.

این یکی نمی تونست به اون یکی نزدیک شه،آخه می ترسید که اون یکی دلشو پس بزنه.

عشق اون یکی رو گذاشت تو دلش و به اون نگفت.

اون یکی هم روز به روز دور از این یکی می شد و فقط به فکر خودش بود.

یک روز این یکی پیش چند تا ضمیر اشاره رفت تا با اونا بره پیش اون یکی و بگه دوستش داره،آخه خیلی خجالتی بود.

شب موقع خواب به این هم فکر کرد که حتی اگه اون یکی قبولش نکرد بهش قول بده که خودشم مثل اون یکی بشه،بشه دور از همه....

اما فردا شد.....اون یکی نبود...این یکی شنید که با یک آن رفته به دنبال دوردست های خودشون....

این یکی تنها شد..شکست..خرد شد..انقدر به هم ریخت و افسرده شد که تو کل حروف الفبا و دستور ادبیات اسمش معروف شد...

از اون به بعد برای آنکه یاد عشق پاک این یکی زنده بمونه...اول هر داستانی قرار گذاشتن بگن...

یکی بود....یکی نبود....این یکی بود....اون یکی نبود....

داستان های کوتاه _ ( این دفعه اوضاع فرق می کنه ...!!!! )

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

داستان های کوتاه - (   گل سرخي براي محبوبم    )


" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره ی او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته ی کلمات کتاب بلکه شيفته ی يادداشت هايي با مداد که در حاشيه ی صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف حکایت داشت...
ادامه نوشته

اشعار آزاد - ( باران )

تاریکم ای دریا مهتاب می خواهم

لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم


در حسرت موجم ، باران کفافم نیست

درمان درد من ، باران نم نم نیست ...


اشعار آزاد - ( برای تو )

کجای این جنگل شب ، پنهون می‌شی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت ، پر می‌کشی چکاوکم

 

چرا به من شک می‌کنی ، من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو وُ سرشارم از هوای تو

 

دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو

پشت کدوم بهانه باز ، پنهون کنم هق هقمو

 

گریه نمی‌کنم نرو ، آه نمی‌کشم بشین

حرف نمی‌زنم بمون ، بغض نمی‌کنم ببین

 

سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگ منه ، راهی این سفر نشو 

 

نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه

بری تو وُ مرگ من از رفتن تو سر برسه

 

گریه نمی‌کنم نرو ، آه نمی‌کشم بشین

حرف نمی‌زنم بمون، بغض نمی‌کنم ببین

 

نوازشم کن و ببین ، عشق می‌ریزه از صدام

صدام کن و ببین که باز غنچه می‌دن ترانه هام

 

اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمی‌ام ، گمم

آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم

 

گریه نمی‌کنم نرو ، آه نمی‌کشم بشین

حرف نمی‌زنم بمون ، بغض نمی‌کنم ببین

 

یادداشت های روزانه  - ( مرگ عشق )

عشق ، هرگز به مرگ طبیعی نمی میرد . از غفلت می میرد و از وانهادگی .

از بی بصیرتی می میرد و از لاقیدی .و از اینکه وجودش مسلّم فرض شود .

آنچه مورد غفلت قرار می دهیم ، غالبا تهدید آمیز تر از اشتباهی است که مرتکب می شویم .

سرانجام ، عشق از فرسودگی می میرد ، از اینکه تغذیه نگردد .

عشق وقتی می میرد که یک یا دو طرف از آن غافل شوند

و ازاحیاء کردنش و کمال بخشیدن به آن باز مانند .

عشق ، مانند هر موجود زنده و پویا ، برای رستگاری ، تلاش می طلبد .

اشعار  آزاد - ( دیشب )

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

                                          ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد

پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

 

 

اشعار  آزاد - (نشد)

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

اشعار  آزاد - (خسته ام )

از هم گسسته‌ام هر چیزِ خوب تو گویی دروغ بود
حتی ستاره‌های یخی نیزمرده‌اند
دیگر ادامه‌ی این راه بسته‌است
حتی خدای من امروز
خسته‌است.

 

اشعار  آزاد - ( بخت )

زندگی کن شاید امروز روز پرواز تو باشه

شاید اون بختی که میگن لحظه ای مال تو باشه ...

داستان های کوتاه _ ( فرصتی دیگر )

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند . بر طبق گفته های " استاد " تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما " فرصت یادگیری " و یا " آموزش دادن " را می دهند . در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود ، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت . شاگرد گفت : " این مکان را ببینید . شما حق داشتید . من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ، در بهشت بسر می بردند ، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند . "

" استاد " گفت : " من گفتم " آموختن " و " آموزش " دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد ، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم . سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند . یک زوج و سه فرزند با لباس های پاره و کثیف . " استاد " خطاب به پدر خانواده گفت : " شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید ، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد ؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید ؟ "

آن مرد نیز در " آرامش " کامل پاسخ داد : " دوست من ، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ، چند لیتر شیر به ما می دهد . یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم . با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم . و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم .

" استاد " فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد . در میان راه ، رو به شاگرد کرد و گفت : " آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن ! "

شاگرد گفت : اما این کار صحیحی بنظر نمی رسد ، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است .

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد ، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد . این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سال ها ، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود ، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع ، از آن خانواده تقاضای " بخشش " و به ایشان کمک مالی نماید .

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده ، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند . با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند ، مایوس و ناامید گردید . ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد : " آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند ؟ " جوابی که دریافت کرد ، این بود : " آنها همچنان صاحب این مکان هستند . "

مرد ، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد . صاحب خانه او را شناخت و از احوالات " استاد " فیلسوفش پرسید . اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند .

آن مرد گفت : " ما دارای یک گاو بودیم ، اما وی از صخره پرت شد و مرد . در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم . گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم . به این ترتیب یکسال سخت گذشت ، اما وقتی خرمن محصولات رسید ، من در حال فروش و صدور حبوبات ، پنبه و سبزیجات معطر بودم . هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که : چه خوب شد آن گاو مرد . "

اشعار  آزاد - (غروب )

خورشید مرده است خدا را خبر کنید
یک شمع مانده آینه ها را خبر کنید

یک شمع مانده فرصت ماندن نمانده است
قبل از سکوت محض خدا را خبر کنید

دیگر بس است صبر به جایی نمی رسد
وقت سکوت نیست صدا را خبر کنید

رونق که نیست در دل این خانه لا اقل
سعیی کنید و باز صفا را خبر کنید

دریاست در مسیر و مسیری نمانده است
موسی شوید و زود عصا را خبر کنید

پای امید نیست در این راه ، دست کم
دستی برآورید و دعا را خبر کنید

راهی که می رسد به رسیدن خیالی است
تا "وهم"رفته اید کجا را خبر کنید ؟

هان ای شما ! شما که دچار تغافلید
خود چاره ی خودید ، "شما" را خبر کنید

شمعی که مانده بود پس از مرگ آفتاب
شمع مزار بود ، عزا را خبر کنید

شمعی که مانده بود به پایان رسیده است
دیگر نیاز نیست خدا را خبر کنید !

یادداشت های روزانه

بگذار هر چه می خواهیم بگوییم

بگذار هرچه می خواهند بگویند

باران که ببارد

از دست چتر ها هم کاری ساخته نیست

    ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم...

یادداشت های روزانه

هیچ وقت نمی توانید

با مشت های گره کرده ، دست کسی را بفشارید .

اشعار آزاد - ( طغیان )

غم، زمانی مثل کوهِ درد می ریزد سرت

 از در و دیوار  هی نامرد می ریزد سرت

بغض – این تنها رفیق راه – طغیان می کند

 کل دنیا بی برو  برگرد می ریزد سرت

زندگی لج می کند با تو – نمی فهمد تورا

در بهارت برگ های زرد می ریزد سرت

می شوی تنها- شبیه کوه های دوردست-

رعد و برق از آسمان آنقدر می ریزد سرت...

که تمام زندگی زهر هلاهل می شود

زندگی، مانند آبِ سرد می ریزد سرت

السلام علیک یا فاطمه الزهراء .

داستان های کوتاه - ( حواسمان باشد )


روزي خانم ي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد .
او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت
تا بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند .


او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت خواست . پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ،
چنين گفت :
 " تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست . "


خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد .

پيرزن خردمند ادامه داد :
 " امشب بهترين بالش پري را كه داري ، ‌برداشته و سوراخ كوچكي در آن ايجاد ميكني ،‌ سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ يك عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي .
 بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله را توضيح دهم "


خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود .
 او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت
.
خانم جوان با اينكه بشدت احساس خستگي ميكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودي گفت :‌ " بالش كاملا خالي شده است "

پيرزن پاسخ داد : " حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد ! "

خانم جوان با سرآسيمگي گفت : " اما ميدوني اين امر كاملا غير ممكنه ! اينك باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد ! "‌
پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت :
 " كاملا درسته ! هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .
آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراين در حضور كساني كه به آنها عشق ميورزي ،‌ كلماتت را خوب انتخاب كن"

یادداشت های روزانه - ( خدا رو چه دیدی ؟ )

خدا رو چه دیدی ، شاید با تو باشم
شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی ، شاید غصه رد شد
دلم راه و رسم این عشق رو بلد شد
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ،
نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ،
نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی
شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی
شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ،
 نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ،
نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

تو ترسی نداری از عشق و جدایی ،
می خوای پر بگیری به سمت رهایی
برای تو موندن دلیلی نداره ،
برات حرف رفتن شده راه چاره
خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی
شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی
شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی
خدا رو چه دیدی ، خدا رو چه دیدی

بدون کلام

اشعار  آزاد - (ایستگاه )

درست ساعت بیست و چهار آنجا بود
_چقدر مثل خود من غریب و تنها بود_

در ایستگاه نشست و به سمت بالا گفت :
 چه خوب بود خدایا کسی هم اینجا بود
 
کسی که مثل خود من غریب و تنها بود
کسی که شکل خودم تا همیشه شیدا بود
 
کسی که در دلش اندازه ی تمام دلم
و هر چقدر در آن درد داشتم جا بود

کسی که ظرفیت گریه های من را داشت
کسی که غرق زلالی ... کسی که دریا بود

کسی که حرف مرا خوب خوب می فهمید
کسی که محرم و آیینه ی دل ما بود

کسی که آینه ... آری کسی که آینه بود
کسی که آه ... خدایا چقدر زیبا بود !


و من شناختمش پشت شیشه ی مترو
که گرچه محو ، هنوز ایستگاه پیدا بود

و من صداش زدم : "آشنا ..." ، ولی نشنید
خیال کرد که مثل همیشه رویا بود
 
خیال کرد خیالم  خیال کردم نیست
و زود هرچه در این قصه بود شد نابود

درست ساعت بیست و چهار من رفتم
درست ساعت بیست و چهار آنجا بود

داستان های کوتاه _ ( بهشت و جهنم )

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود . ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد : « پیرمرد ، بهشت و جهنم را به من نشان بده ! »
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد . سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند !
راهب به آرامی گفت : « خشم تو نشانه ای از جهنم است . »
سامورایی با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد .
آنگاه راهب گفت : « این هم نشانه بهشت ! »

یادداشت های روزانه -

" قشنگترین چیزهای دنیا نه قابل دیدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند.

بلکه باید آنها را با قلب خود حس کنید " .

یادداشت های روزانه - (  سلام حال همه ی ما خوب است ... )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است ،

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند .

با اين همه عمری اگر باقی بود،طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم، که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم ،حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است !

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا ،شبيه شمايل شقايق نيست!

راستی خبرت بدهم خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ...

هی بخند!

بی‌پرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد ،فردا را به فال نيک خواهم گرفت .

دارد همين لحظه ،يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد باد بوی نامهای کسان من می‌دهد .

يادت می‌آيد رفته بودی، خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ریرا جان!نامه‌ام بايد کوتاه باشد،ساده باشد،بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت می‌نويسم حال همه‌ی ما

خوب است اما تو باور نکن!


بيا برويم رو به روی بادِ شمال، آن سوی پرچين گريه‌ها ،سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم که

بی‌راهه‌ی دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام.

بيا برويم! آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست، هميشه سکوت برای آرامش و فراموشی ما

باقیست.

می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم ،

می‌توانيم دمی در برابر جهان به يک واژه ی ساده قناعت کنيم .

من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه، هنوز بيت ساده‌ای از غربتِ گريه را بياد آورم.

من خودم هستم ،بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير! هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است!

تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم....


اشعار  آزاد - ( ندیده اند )

یوسف نبوده اند ، زلیخا ندیده اند
بالله نبوده اند ، به مولا ندیده اند

این چشم های خیره ی خالی تر از حباب

! از بس که مرده اند مسیحا ندیده اند

شاید ز نسل آدم و حوا نبوده اند

اینها که عشق آدم و حوا ندیده اند ...

ادامه نوشته

داستان های کوتاه _ ( مدیر و منشی )

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن .
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن .
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن .
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه:
من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام .
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن
من با نوه ام سرم بنده .
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه .
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت .
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه:
کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق .
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد .
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...

داستان های کوتاه _ ( برنامه نویس و مهندس )

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

اشعار آزاد - ( کلید واژه ها )

حرفی اگر می خواهد از ما ماندنی  باشد

باید شبیه خوشه ی باران غنی باشد

تا کی کلید واژه های بکر مادرزاد

باید  گروگان  نگاه  بهمنی  باشد...

یادداشت های روزانه

من برای آن روزها می نویسم

روزی که من و تو نیستیم

اما هنوز هم قصه ی مادر بزرگ ها اینگونه آغاز می شود :

یکی بود یکی نبود ...

یادداشت های روزانه - ( مختصات )

هیچ کس


مختصّات مرا نمی داند ...


اشعار  آزاد - ( می شود برگشت ... )

می شود برگشت ،

 تا دبستان راه کوتاهیست

 می شود از ردّ  باران رفت ...
ادامه نوشته

اشعار  آزاد - ( نیاز )

جان خدا ! بیا و جهان را مهار کن
این طفل را ز کار خدا بر کنار کن

این نا خدا ز کشتی خود هم پیاده است
او را به خود بیاور و بر خود سوار کن

بی آسمان شدست و زمین می خورد  مدام
این طفل سست را به رهش استوار کن

در زندگی خویش گرفتار دانه هاست
دامی ندیده است ، تو او را شکار کن

آه ای نسیم صبح ! هلا باد نو بهار !
یک بار از کویر شب ما گذار کن

با ما قرار بود کمی مهربان شوی
فکری  به حال خسته ی این بی قرار کن

باز آ و در میان نگاهم نفس بکش
این خاک تشنه را تهی از انتظار کن

گل جاودانه نیست ، گل یک نشانه است
نام بهار را تو به معنا بهار کن .

اشعار  آزاد - ( جدایی )

بپیچ در شریانم... بخوان تمام تنم را

پر از هوای جنون کن نفس نفس زدنم را...

پر از هوای جنون کن سکوت سرد لبانم

و گیسوان بلند شکن شکن شکنم را

چه میشود اگر امشب در این هوای گرسنه

حضور بوسه ی مست تو پر کند دهنم را؟

تفنگی ام که میان دو دست شوخ تو حیران

در انتظار چه هستی ؟ بکش گلن گدنم را!

تو می روی و پس از تو در این جهنم تاریک

به دست کی بسپارم بهار پیرهنم را؟

بمان که روسری ام را به بادها بسپارم

رها کنم به هوایت تمام خویشتنم را ...

یادداشت های روزانه - ( کم کم یاد خواهی گرفت ... )

کم کم یاد خواهی گرفت :
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
کم کم یاد میگیری :
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی ...

یادداشت های روزانه - ( ادامه ی شعر )

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت...

داستان های کوتاه _ ( مرگ مادر )

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه .

هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با سر خمیده ، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است . او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم . طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم : " تروى ! این کامل نیست . "
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم ، نگاهم کرد و گفت : " دیشب نتونستم تمومش کنم ، واسه این که مامانم داره مى میره . "

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند . چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود . سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم . هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که " تروى " بشدت آزرده شده است ، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند . صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند .

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست . من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد . احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است . درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت .
سؤالى روبرویم قرار داشت : " براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم ؟ "

تنها فکرى که به ذهنم رسید ، این بود : " دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن . " انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم . اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم : " بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم . " دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود .

پس از چند دقیقه ، تروى نگاهم کرد و گفت : " انگار حالم خوبه . " او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود . آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد .

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم ، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت . انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود . او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت . انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد . در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود .

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد ، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...

یادداشت های روزانه _ ( آواز جغد )

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود . زندگی را تماشا می کرد . رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند . جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند . او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود . او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها ، با این آواز کمی بلرزد .
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد ، آواز جغد را که شنید ، گفت : بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی . آدم ها آوازت را دوست ندارند . غمگین شان می کنی . دوستت ندارند . می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد ، چیزی نداری .
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند . سکوت او آسمان را افسرده کرد . آن وقت خدا به جغد گفت : آوازخوان کنگره های خاکی من ! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟ دل آسمانم گرفته است .
جغد گفت : خدیا ! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .
خدا گفت : آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند . دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ . تو مرغ تماشا و اندیشه ی و آن که می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد . دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست . اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد ، می داند آواز او پیغام خداست .

داستان های کوتاه _ ( سود قرعه کشی الاغ مرده )

چاک از یک مزرعه ‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌ دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد . اما روز بعد مزرعه ‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد . »
چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون پولم رو پس بده . »
مزرعه ‌دار گفت : « نمی ‌شه . آخه همه پول رو خرج کردم . »
چاک گفت : « باشه . پس همون الاغ مرده رو بهم بده . »
مزرعه ‌دار گفت : « می ‌خوای باهاش چی کار کنی ؟ »
چاک گفت : « می‌ خوام باهاش قرعه ‌کشی برگزار کنم . »
مزرعه‌ دار گفت : « نمی ‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه ‌کشی گذاشت ! »
چاک گفت : « معلومه که می ‌تونم . حالا ببین . فقط به کسی نمی‌ گم که الاغ مرده است . »
یک ماه بعد مزرعه ‌دار چاک رو دید و پرسید : « از اون الاغ مرده چه خبر ؟ »
چاک گفت : « به قرعه ‌کشی گذاشتمش . ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم . »
مزرعه ‌دار پرسید : « هیچ کس هم شکایتی نکرد ؟ »
چاک گفت : « فقط همونی که الاغ رو برده بود . من هم ۲ دلارش رو پس دادم . »

یادداشت های روزانه - آثار چشيدن مزه عشق‏   (استاد حسین انصاریان )


 
اين شعر جزء اشعارى است كه در تنهايى خودم زمزمه مى‏كنم. شاعرش قديمى است. معلوم است كه مزه عشق را در حدّ خودش چشيده بوده؛ چون اگر نچشيده بود، نمى‏توانست اين گونه بيان كند. در گفتن خط به خطش بايد دقت كنيد؛ يعنى با عقل خود دنبال كنيد.

          هر كه كند روى طلب سوى او             قبله ذرّات شود كوى او

يكپارچه بايستد و بگويد: من تو را مى‏خواهم؛ چون او را بخواهد، تمام ابزار دست او كه براى توليد خير است، به طرف او برگردانده مى‏شود. تلخ‏ترين تلخى‏هاى ظاهرى نيز پرمايه‏ترين خير را براى او توليد مى‏كند.

ابن زياد وقتى از حضرت زينب كبرى عليها السلام مى‏پرسد: حادثه اتفاق افتاده را كه گرفتيم، كشتيم، قطعه قطعه كرديم و برديم، چگونه ارزيابى مى‏كنى؟ حضرت زينب كبرى عليها السلام باطن مسأله را بيان كرد و به ابن زياد فرمود:  «ما رأيت الّا جميلًا» آن چه را كه ديدم، زيبايى مطلق است. تمام ابزارهاى خدا متوجه ما شد و زيباترين مرحله شهادت را نصيب ما كرد. شمشيرها، نيزه‏ها، خنجرها، تيرها، همه براى ما توليد خير كردند.

اگر كسى اين نگاه را پيدا كند، در تمام عمر راحت زندگى مى‏كند، راحت عبادت مى‏كند، راحت گريه عاشقانه مى‏كند و وقت مردن نيز تنها نمى‏ميرد، بلكه:

 «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ» 

خدا تعدادى ملائكه را كه ملائكه رحمت هستند، مى‏فرستد، قبل از اين كه ملك الموت جان او را بگيرد، بهشت را به او بشارت بدهند و بگويند: نترس و غصه‏دار نباش. او را روى دست برداريد و به طرف خودم بياوريد. اين متن قرآن است.

اشعار  آزاد - ( موعود )

عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌ شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می ‌شود

وقتی به داستان نگاه تو می ‌رسم
یک باره شعر وارد تمثیل می ‌شود

ای عابر بزرگ که با گام های تو
از انتظار پنجره تجلیل می‌ شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه ‌های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می‌ شود؟

آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می‌ شود؟

بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می ‌شود

آن روز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل می ‌شود 

اشعار  آزاد - (دنیا بدون عشق )

در سرزمين من زني از جنس آه نيست
اين يک حقيقت است که در برکه ماه نيست

اين يک حقيقت است که در هفت شهر عشق
ديگر دلي براي سفر رو به راه نيست

راندند مردم از دل پر کينه، عشق را
گفتند: جاي مست در اين خانقاه نيست

دنيا بدون عشق چه دنياي مضحکي‌ست
شطرنج مسخره‌ست زماني که شاه نيست

زن يک پرنده است که در عصر احتمال
گاهي ميان پنجره‌ها هست و گاه نيست

افسرده مي‌شوي اگر اي دوست حس کني
جز ميله‌هاي سرد قفس تکيه گاه نيست

در عشق آن که يکسره دل باخت، برده است
در اين قمار صحبتي از اشتباه نيست

فردا که گسترند ترازوي داد را،
آن‌جا که کوه بيشتر از پرّ کاه نيست،

اشعار آزاد -  ( سهم سارا  )

وقتی نمی خواهیم می خواهند ما را

انگار برعکس است اصلا کار دنیا

 آخر کسی با چشم خود دید ه است یک بار

امواج بر خیزاند از ساحل به دریا؟

این قصه تکراریست مادر دست بردار

تا کی به خوردم می دهی ازماست برما؟

از دید آدم های دل مشغول و دل تنگ

فرقی ندارد آسمان اینجا و آنجا

حتی اگر ما جمعمان هم جمع باشد

هریک به نحوی باز هم هستیم تنها

دارا گلیمش را کشید از آب بیرون

پا مال شد تنها در آخر سهم سارا

یک بار هم برخیز و پا بگذار در گود

با حرف هم چیزی عوض خواهد شد آیا؟

داستان های کوتاه _ ( اخبار بد را به تدریج بگویید )

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید :
- جرج از خانه چه خبر ؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .
- سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟
- پرخوری قربان !
- پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد .
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان !
- چه گفتی ؟ همه آن ها مردند ؟
- بله قربان . همه آن ها از کار زیادی مردند .
- برای چه این قدر کار کردند ؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان !
- گفتی آب آب برای چه ؟
- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !
- کدام آتش را ؟
- آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟
- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد . قربان !
- گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !
- مادرم هم مرد ؟
- بله قربان . زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !
- کدام حادثه ؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان !
- پدرم هم مرد ؟
- بله قربان . مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت .
- کدام خبر را ؟
- خبر های بدی قربان . بانک شما ورشکست شد . اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .
 من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!

اشعار  آزاد - ( دوباره ها )

وقتي به دردمان نخورد راه چاره ها

ديگر چه فرق مي كند اين استخاره ها

من پاي دل سپرده گي ام ايستاده ام

اما تو همچنان به هواي سواره ها

داريد بي محاكمه محكوم مي كنيد

ديگر بس است خسته ام از اين اشاره ها

بر من مگير خرده اگر سرنوشت من

غمگين تر است از همه سوگ واره ها

هر قدر پيش تر بروي غير ممكن است

پيدا كني شبيه مرا در دوباره ها

اشعار آزاد -  ( زیبا )

هر چه بر من گذشت حقم بود

من از اين بيشتر سزاوارم

تو گناهي نداري اي زيبا

 مرگ بر من كه دوستت دارم.

یادداشت های روزانه

سلام .


روز خوبی داشته باشین .