داستان های کوتاه _ ( بهشت و جهنم )
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود . ناگهان
تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد : « پیرمرد ، بهشت و
جهنم را به من نشان بده ! »
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد . سامورایی از این که می دید راهب
بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ، شمشیرش را بالا
برد تا گردن راهب را بزند !
راهب به آرامی گفت : « خشم تو نشانه ای از جهنم است . »
سامورایی با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد .
آنگاه راهب گفت : « این هم نشانه بهشت ! »
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۳ ساعت ۷:۳۴ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .