تنگ و تماشا

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

 

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

 

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

 

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

 

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم

خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم

اشعار آزاد _ ( سراپا اگر زرد و پژمرده ایم .... )


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برداه ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

اشعار آزاد - ( دیدی که سخت نیست ... )

دیدی که سخت نیست

تنها بدون من؟!!

دیدی صبح میشود

شب ها بدون من!!

این نبض زندگی بی وقفه میزند...

فرقی نمیکند

با من...بدون من...

دیروز گرچه سخت

امروز هم گذشت...!!

طوری نمیشود

فردا بدون من!!..


اشعار آزاد - ( عاشقی )


تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی
هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی
این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی
تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی
باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی !

اشعار آزاد -  ( می خواهمت ... )

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته اند
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

اشعار آزاد - ( پای کشیدیم ... )

ما چون ز دري پاي كشيديم، كشيديم
اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم
دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند
از گوشه باغي كه پريديم، پريديم
رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود
حالا كه رماندي و رميديم، رميديم...

اشعارآزاد ( خواب کسی را ... )


هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

آیــا تـو هـم  هر پــرده ای را تا گشودی
از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا ، صـخــره بودی؟
از زیـــر امــــواج ، آســـمـان را تــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار حیاطی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

 

اشعار آزاد - ( مهربان باش )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


دلم از گریه گرفته است  بیا خنده کنیم

خنده ای گرم و دلاویز و فریبنده کنیم

حرفی از رفته و آینده و بیجا نزنیم

سینه ها را همه از قهقهه آکنده کنیم

*

آنچه در خلوت دل هست به کنجی بنهیم

همه را یکسره با عاطفه شرمنده کنیم

*

عشق را حرمت دیرینه و شایسته دهیم

خنده گر روزنه ای هست فزاینده کنیم

*

بد نگوییم و بجز میکده جایی نرویم

حرکاتی همه خوب و همه زیبنده کنیم

*

مهربان باش که بی مهری سر آغاز غم است

بهتر آنست که این کار برازنده کنیم

*

آسمان دل اگر ابر و اگر صاف چه باک

ابرها را همه از سینه پراکنده کنیم

اشعار  آزاد - ( عشق سنگدل )


هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می کنی

ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن

باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

اشعارآزاد ( باران و بوسه )

 

امشب تک و تنها به تو دل می بندم

لبخند بزن ، حرف بزن ، می خندم

تنها که شدیم ، بعد با یک بوسه

پرونده ی لب های تو را می بندم!

تنهایی مان کمی خیابان کم داشت

یک کوچه و یک بوسه ی پنهان کم داشت

من شانه به شانه ی تو راه افتادم

این منظره چند قطره باران کم داشت!

اشعار آزاد - ( دل من )

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟
***
تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟
***
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
***

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟
***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

اشعار آزاد - ( می روم  )

 

در غربـتی بـدون تــو از دست می روم

 با این وجود،عشق تــو تا هست می روم

چشم تــو را نشانــه گرفته ست چشم من

با یـاد تـو همیـشه از ایـن دست می روم

گـاهی بـدون ایـنــکه بدانــم چـه می کنـم

بی آدرسی به کوچـه ی بن بست می روم

 زخـمی تـریــن ِ عـقـده ی آتـشفــشـانی ام

بغـض مـرا که داغ تـو بشکست می روم

با ایـن همـــه کبـوتــــر دلهـــای نــامـه بر

عاشق تـر از همیشه به پیـوسـت می روم

اشعار آزاد - ( به خاطر بسپار  )

  
       تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
         او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 

         منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
          غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 

          از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
          هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
 

         مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
        هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
       مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
        مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 

     عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
     به تو اصرار نکرده است فرایندش را
 

     قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
     مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
 

    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
     بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
 
                                                  منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
                                                 لای موهای تو گم کرد خداوندش را

اشعار آزاد - ( باران )


مي توان در قاب خيس پنجره

چك چك آواز باران را شنيد

مي توان دلتنگي يك ابر را

در بلور قطره ها بر شيشه ديد

مي توان لبريز شد از قطره ها

مهربان و بي ريا و ساده بود

مي توان با واژه هاي تازه تر

مثل ابري شعر باران را سرود

مي توان در زير باران گام زد

لحظه هاي تازه اي آغاز كرد

پاك شد در چشمه هاي آسمان

زير باران تا خدا پرواز كرد.

اشعار آزاد ( بغض )

یه بغض خسته ی تنها
منو تنها نمیذاره
هوای ابری چشمام
بازم اشکامو کم داره

هنوزم ماتو مبهوتم
مگه میشه ازم رد شی ؟....

ادامه نوشته

اشعار  آزاد - ( غزل تمام شده ؟ )

 و پا برهنه کسی وارد کلام شده

افاضه کرده که دور غزل تمام شده

 

کسی نبود بپرسد : (( تو را که دعوت کرد ؟

و از کدام دهانی به تو سلام شده ؟ ))

 

و پا برهنه _و حتی بدون شلواری_

به بزم آمده مشغول صرف شام شده

 

عجب زمانه ی تلخی، عجب زمان بدی

چرا زمانه چنین پست و بی مرام شده

 

عجیب نیست "گزافه" ولی عجیب است این

که ذوالفقار ِ غزل از چه در نیام شده

 

بگو به منطقی ِ بی ادب و بی منطق

نخوانده فلسفه ی بحث و در کلام شده

 

به آن زبان ِ به آغاز نارسیده بگو :

غزل تمام ? نه !دور خودت تمام شده

 

اشعار آزاد - ( دل شکستن )


 

هر كس به طريقي دل ما مي شكند
بيگانه جدا،دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست
از دوست بپرسيد چرا مي شكند ؟

اشعارآزاد - سیمین بهبهانی ( سنگ گور )



ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سو یم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده ، از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد ؟

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...

 

اشعارآزاد - سیمین بهبهانی (   لاله های سرخ  )



گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند

کوتاه پیش قدّ بت من کشیده اند 

زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها

چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند ؟

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند

آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

آتش فکنده اند به خرمن مرا ، و خویش

منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند

با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ

بهر ملامتم همه گردن کشیده اند

از عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق

با داغ و خون ، به دشت و به دامن کشیده اند

حال دلم مپرس و به چشمان من نگر

صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند

سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها

همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند .

اشعارآزاد ( قسمت این بود )

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

اشعار آزاد - ( خواب تو )

مثل دیوار یک ندامتگاه ؛ من پر از شعرهای غمگینم

پرم از شهوت نخی سیگار ، من پر از ابرهای سنگینم

 

یک دو پیکی بیا به هم بزنیم ؛ این شب سرد را ورق بزنیم

طعم گیلاس می دهد لبهات نکند باز خواب می بینم ؟

 

مثل فانوس روشنی چشمت ، شب این خسته را عقب زده است

نوبت رقص لا ابالی توست ؛ تو بگو من چگونه بنشینم ؟

 

تو در این چشمها غزل داری ، دو پیاله پر از عسل داری

من چه حد عاشق توام با تو که چنین با قوام و شیرینم

اشعار آزاد - ( گريه كنم يا نكنم ... )

گريه كنم يا نكنم
حرف بزنم يا نزنم
من از هواي عشق تو
 دل بكنم يا نكنم
با اين سئوال بي جواب پناه به آينه مي برم
خيره به تصوير خودم
مي پرسم از كي بگذرم
يه سوي اين قصه تويي
يه سوي اين قصه منم
بسته به هم وجود ما
تو بشكني من ميشكنم
گريه كنم يا نكنم
حرف بزنم يا نزنم
من از هواي عشق تو
 دل بكنم يا نكنم
******
نه از تو ميشه دل بريد
نه با تو ميشه دل سپرد
نه عاشق تو ميشه بود
نه فارغ از تو ميشه بود
وجود ما بسته به او
هم پشت سر هم روبرو
راه سفر با تو كجاست
من از تو مي پرسم بگو
بن بست اين عشقو ببين
هم پشت سر هم روبرو
راه سفر با تو كجاست
من از تو مي پرسم بگو...

اشعار  آزاد - ( برای تو ... )

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

اشعار  آزاد - ( سلام )

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

                                                     سلامم را تو پاسخگوی

در بگشا
نه با سردی
نه با گرمی
من هستم ، من
رفیق سال های کودکی هایت
رفیق سال های بی غم بدرود
رفیق سال هایی که غمی دل را نمی‌فرسود
ولی اکنون
اگر بینی که رنجور و پریشانم
اگر بینی که نالانم
ز شهری خسته می‌آیم
نه بر مرکب
که پای بسته می آیم
ترا سنگ صبور خویش می‌خواهم
تکلّف کم نما - جانا
ترا درویش می‌خواهم
نه لب خندان ودل بی درد
ترا مثل خودم دل ریش می‌خواهم
ترا سنگ صبور خویش می‌خواهم

 

اشعار  آزاد - ( خواهم مرد )

چه کسی خواهد دید

 مردنم را بی تو ؟

 بی تو مردم  مردم

 گاه می اندیشم

 خبر مرگ مرابا تو چه کس می گوید ؟

 آن زمان که خبر مرگ مرا

 از کسی می شنوی روی تو را

 کاشکی می دیدم

 شانه بالا زدنت را

 بی قید

 و تکان دادن دستت که

 مهم نیست زیاد

 و تکان دادن سر را که

 عجب !

عاقبت مرد ؟!


 افسوس

 کاشکی می دیدم

 من به خود می گویم :

  " چه کسی باور کرد

 جنگل جان مرا

 آتش عشق تو خاکستر کرد ...؟ "

اشعار آزاد (   یک نفر آمد قرارم را گرفت )

  یک نفرآمد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهاران بود ، حیف

باد پائیزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق

با نگاهی ، اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود

آمد و دار و ندارم را گرفت

اشعار آزاد - ( یادت نرود دوستت دارم )

تمام ساعتهای عالم را

کوک میکنم روی قرارمان

یادت نرود دوستت دارم!

وعده دیدار

عصر دلتنگی

کنار کوچه ای که از عطر حضورمان پر بود

دست پر میایم!

خواب نمانی یک وقت...

اشعار آزاد - میرشکاک ( از یادها رفته )

 

ای همچو خواب قاصدک با بادها رفته
چون سایه با سر سبزی شمشادها رفته

شیرین ترین پیغام عطر و آشتی در شب
روزی که در غوغای خواب از یادها رفته

برگرد و در باغی که پروردی نگاهی کن
دور از تو بر هر گوشه اش بیدادها رفته

از شور مجنون در بیابان گریه ها مانده
از بیستون ها ناله ی فرهادها رفته

با یاد تو از دشت و صحرا پارت ها رانده
با داغ تو از کوهساران مادها رفته

موعود ! برگرد و ببین آیینه ات جاری ست
از خامشی تا دره ی فریادها رفته

جنگل به جنگل با پریزادان سفر کرده
دریا به دریا در پی صیادها رفته

دستان سیمرغ تو پیش از فتنه ی دیوان
تا صبح رستاخیز رستمزادها رفته

اشعار آزاد - (  دل من )

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند                     معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین                       قصه ی تلخ مرا سر سره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن             چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را ، فردا                       مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا                         قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

اشعار آزاد - (میوه ی احساس )


گرچه از باد نمانده اثر انگشتی

روی دیوار و در پنجره

اما

تلفن می زنم امشب به پلیس

و به او می گویم:

یک نفر میوه ی احساس مرا

از لب باغچه ام دزدیده...

اشعار آزاد - ( فاصله )

 

قدر فاصله اینجاست بین آدم ها

چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

كسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

 و او هنوز شكوفاست بین آدم ها

كسی به خاطرپروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

 و ازصدای شكستن كسی نمی شكند

 چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها

 میان كوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرماست بین آدم ها

 زمهربانی دل ها دگر سراغی نیست

چقدر قحطی رویاست بین آدم ها

كسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدم ها

و حال آینه را هیچ كس نمی پرسد

همیشه غرق مدا راست بین آدم ها

غریب گشتن احساس درد سنگینی ست

و زندگی چه غم افزارست بین آدم ها

مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟

چقدر راز و معماست بین آدم ها

اشعار آزاد - ( باران )

 
ديشب گذشت از كوچه ها يك مرد در باران
خسته، شكسته، …، يك شبگرد در باران

بر صورت تب كرده اش خط مي كشيد آرام
شلاق خون آلود سوزي سرد در باران

او مي گذشت و روي خواب كوچه ها رقصيد
روح غريبش ، مثل برگي زرد در باران

گويا به دنبال قرار خيس سالي دور،
يا جستجوي شانه اي همدرد در باران،

- رنگين كمان شعله بر لب هاش و – پي در پي
- نام عتيقي را صدا مي كرد در باران

عريانِ عريان بود روح اش، زخميِ زخمي
با خود ولي چتري نمي آورد در باران

آهسته مي پرسند از هم كوچه ها، آن مرد
امشب اگر آمد چه خواهد كرد در باران ؟!

او رفت و مشق كودكان شهر بعد از اين
پُر مي شود از قصه‌ي :

آن

مرد

در باران ....

اشعار آزاد - ( شبیه خاطره ها )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدکمی بیا، تو که من را به انتها بردی

ببین چگونه دلم را به انزوا بردی!

ببین چگونه دو چشمم به راه تو مانده

برای من فقط از تو، نگاه تو مانده

کمی بیا که دلیل رسیدنم باشی

و آخرین قطرات چکیدنم باشی

کمی بیا تو اگر حرف ناتمامی هست

دراین سکوت عمیقت اگر کلامی هست

بیا و حرف دلت را بگو که غم دارم

برای خستگیت، واژه واژه می بارم

بگو دوباره ز شعرم، عبور خواهی کرد؟

و خوشه های دلم را، مرور خواهی کرد؟

بگو چگونه به پرواز می رسم بی تو؟

و یا دوباره به آغاز، می رسم بی تو؟

...

شبیه خاطره هایی و دوستت دارم

ز من همیشه جدایی و دوستت دارم

اشعار آزاد - ( دلتنگ )

دلم گرفته از این روزها..دلم تنگ است

میان ما و رسیدن...هزار فرسنگ است
 

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
 

اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است
 

چگونه سر کند این جا ترانه ی خود را ؟؟

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است
 

هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که روبه رو سنگ است
 

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق...پاک و بی رنگ است

اشعار آزاد - ( دوستت دارم )


دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

اشعار  آزاد - (   برگها زردند و می ریزند، وقتی نیستی   )

برگها زردند و می ریزند، وقتی نیستی
فصل ها پاییز پاییزند ،وقتی نیستی
ابرها لج می کنند و با تمام بغض خود
قطره ای باران نمی ریزند، وقتی نیستی
لحظه ها جایی برای فکر فردا نیستند
وقتی از دیروز لبریزند… وقتی نیستی
قاب های روی دیوار از طناب دارشان
عاقبت خود را می آویزند، وقتی نیستی
خواب می بینند گل ها،خواب فرداهای خوب
کاش برخیزند، برخیزند، وقتی نیستی 
 

اشعار آزاد - ( تماشایی ترین تصویر دنیا )

 

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی       دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی


حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است          

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی       

 

اشعار  آزاد - (   سر خود را مزن اینگونه به سنگ... )

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

 ودر آن جامه ی جان را مدران


مكن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

پیش این سنگ دلان قدر دل و سنگ یكیست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یكیست

دیدی آنرا كه تو خواندی یار ترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنكه میگفت منم بهر تو عمخوار ترین
چه دل آزار ترین شد، چه دل آزار ترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چو دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

ناله از درد مكن
آتشی را كه در ان زیسته ای سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان

راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

اشعار آزاد - ( وحشی بافقی - روز مرگ من )

 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

اشعار آزاد - ( تقدیم به ولی عصر )

 


روزی هزار بار دلت را شکسته ام

      بیخود به انتظار وصالت نشسته ام

     هر بار این توئی که رسیدی و در زدی

       هر بار این منم که در خانه بسته ام

        هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی

    هم عهد خویش ، هم دلتان را شکسته ام

 

اشعار آزاد - ( یکی بیاید )

 

                                     یکی بیاید و باز کند دوباره این درهای بسته را

                                          شاید بتواند از بین ببرد این همه غصه را

                                          من که می روم و تمام می شوم

                                          اما تو خوش بنویس پایان این قصه را...

اشعار آزاد - ( عاشقت شده است ... )

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است


چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است


ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است


پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است


آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است...

اشعار آزاد - ( عاشق )

 

من : دهکده‌ها نبض حقایق هستند

او : مردم ده با تو موافــــق هستند

ناگاه صدای خیــــــس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشـــق هستند.

اشعار  آزاد - ( دوستت دارم ... )

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

اشعار آزاد - ( نان حلالی که داشتیم )

از دست رفته است خیالی که داشتیم
خشکیده است جوی زلالی که داشتیم


بر ما چه رفته است که از دست رفته است
لطف دو نیم لقمه ی خالی که داشتیم


بین حرامیان به دنبال نان و نام
نامش بلند نان حلالی که داشتیم


روی تمام قاعده ها می زدیم خط
با شعر های زیر سوالی که داشتیم


در قاف شعر،شهپر سیمرغ اگر نبود؛
در گاف قافیه پر و بالی که داشتیم


حسی هنوز بود برای غزل شدن؛
شادی اگر نبود؛ ملالی که داشتیم


بادی وزید و دفتر حافظ به باد رفت
یعنی که سوخت آن همه فالی که داشتیم


خون بغض کرده اند غزل های تازه مان
انگار تیر خورده غزالی که داشتیم


رضا شیبانی

اشعار آزاد - ( تقدیم به امام عصر ( عج ) )

تو زنده ای و نفس می کشد بهارانت
تو زنده ای و بمیرند سوگوارانت!

نه جام حور نه آب حیات می خواهم
ببر مرا و بکش  تشنه در کنارانت

به جز تو چیست مگر درد دردمندانت
به جز تو چیست مگر چاره ی دچارانت

دلم گرفت از این کوچه های بی آفاق
ببر مرا به تماشای کوهسارانت

دلم گرفت از این سایه های بالا سر
خوشا هر آینه بی چتر زیر بارانت

بیا به روشنی چشم مردم خاموش
بیا به کوری این چشم انتظارانت

بیا و گرد هم آور دل حریفان را
بیا ، به جان هم افتاده اند یارانت

سپاه مدعیان بین که هر چه می تازند
نمی رسند به گرد سم سوارانت

بیار قافله ی نقد شرع را و ببند
دکان نسیه ی این خیل حجره دارانت

رضا شیبانی

اشعار آزاد - ( فرصت دیدار )

گویا نمرده عشق شما در دلم هنوز

شاید که هست لطف کمی ، شاملم هنوز

 

آن لحظه ای که فرصت دیدار می دهید

حس میکنم به عشق شما قابلم هنوز

 

با مهر باطلی که به پیشانی ام زدید

تا سال ها به لطف شما باطلم هنوز

 

زخمی جدید ! ضمن تشکر ، نیاز نیست

جون از وفور مرحمتی کاملم هنوز

 

باور کنید بارقه ی عشق زنده است

فریاد زد دلم : به شما مایلم هنوز

 

دیوانگی پیامد دلدادگی ست ، چون

غیر از جنون نگشته دگر حاصلم هنوز

 

تجدید عشق کرده دلم با شما ولی

از بازتاب عشق شما ، غافلم هنوز..

اشعار آزاد - ( عقل و عشق )

 

گفتم بدوم با تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

یک بار تو هم ، عشق من ، از عقل نیاندیش

بگذار که دل حل کند این مساله ها را

 

اشعار آزاد - ( کشتگان غمت )

 

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي

كه لاله بردمد از خاك كشتگان غمت


اشعار آزاد - ( رویای دور )


با شوق اينکه عاشق و عاشق ترم کني

شکل غزل شدم که شبي از برم کني

يا نه،شبيه غنچه ی سرخی به اين اميد

تا روزگار عاشقيت پر پرم کني


من مثل آيينه به تو سوگند ميخورم

حتي اگر قفس شوی و بي پرم کني

پشت تمام فاصله ها دوست دارمت

تا هم صداي اين شب بی باورم کني

حالا منم و حسرت يک آرزوي دور

يک آرزو...همين که فقط باورم کنی

اشعار آزاد - ( بی قرار )

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست

مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب

در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟

بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست.

باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق

وسكوت تو جواب همه ي مسئله هاست.

 

اشعار آزاد ( چقد خوبه که تو هستی )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چقد خوبه که تو هستی
چقد خوبه تو رو دارم
چقد خوبه که از چشمات
می تونم شعر بردارم

تو که دلواپسم میشی
همه دلواپسیم میره
شاید این واسه تو زوده
یا شاید واسه من دیره

واست زوده بفهمی من
چرا آواره ی دردم
واسم دیره از این خلوت
به شهر عشق برگردم

واسم دیره پشیمون شم
چه خوبه با تو شبگردی
واست زوده بفهمی که
چه کاری با خودت کردی

لا لا لا، لا لا لا
لا لا لا، لا لا لا

نه اینکه بی تو ممکن نیست
نه اینکه بی تو می میرم
به قدری مُسریه حالت
که دارم عشق می گیرم

همه دلشوره م از اینه
که عشق اندازه ی آهه
تو جوری عاشقی کن که
نفهمم عشق کوتاهه

واست زوده بفهمی من
چرا آواره ی دردم
واسم دیره از این خلوت
به شهر عشق برگردم

واسم دیره پشیمون شم
چه خوبه با تو شبگردی
واست زوده بفهمی که
چه کاری با خودت کردی

اشعار آزاد - ( سفر  )

 

درون یک چمدان حجم کوچک سفرم
و چشم پنجره‌ها درغبار پشت سرم

مرا صدایی از اعماق جاده می‌خواند
و راه سطر مه‌آلوده ایست در نظرم

صدا غریبه و مبهوت، من که سطر به سطر
پر است از هیجان سفر هوای سرم

سفر به متن غزل حس گنگ محو شدن
میان ثانیه‌ها در سکوت غوطه‌ورم

اشعار آزاد - ( خبر به دورترين نقطه جهان برسد   ... )


خبر به دورترين نقطه جهان برسد                      نخواست او به منِ خسته، بي گمان برسد

شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت           كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر                    به راحتي كسي از راه ناگهان برسد

رها كني برود از دلت جدا باشد                              به آنكه دوست ترش داشته به آن برسد

رها كني بروند  و دو تا پرنده شوند                                 خبر به دورترين نقطه جهان برسد

گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري                    كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه... نه نفرين نمي كنم، نكند                           به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سَرم برود                                  خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

اشعار آزاد - ( تو که خوبی منم خوبم )


چه جوری شد نمیدونم که عشق افتاده به جونم

خودت خونسردی اما من، نه این طوری نمیتونم

دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته تر میشم

تو انگاری حواست نیست، دارم دیوونه تر میشم

یه حالی دارم این روزا، نه آرومم نه آشوبم

به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم

بگو با من چیکار کردی که این جور درب وداغونم

نه گریونم نه خندونم، مثل موهات پریشونم

من از فکرو خیال تو همش سر درد می گیرم

سر تو با خودم با تو ،با یه دنیا درگیرم

به حالم اعتباری نیست ،تو که خوبی منم خوبم

اشعار آزاد - (  مرگ  )


تو یک غروب غم انگیز میرسی از راه

که میبرند مرا روی شانه های سیاه

 

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم

شبیه حرمت این ((لا اله الا الله))

 

و چشمهام که چشم انتظار تو هستند

اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه

 

و بغض میکند آن جا جنازه ی من که

تورا همیشه نفس می کشید و خود را آه....

 

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و..

رسیده ام به غزل..گل..شکوفه..دریا..ماه

 

بدون تو همه ی عمر من دو قسمت شد:

دقیقه های تکیده...دقیقه های تباه....

 

اگر چه متن بلندیست درد دلهایم..

سکوت میکنم....

 

که باز جمعه رسید ونیامدی و شدند

غروب جمعه و مرگ با  وجود من همراه

 

برای بدرقه ی نعش من بیا هر روز

که کار من شده سی بار مرگ در هر ماه

 

و کل دلخوشی زندگی من این که

تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه.....

اشعار آزاد - ( جاودانه ای  )


دیگر نمانده از تو برایم نشانه یی
جز آتشی که می کشد از دل زبانه یی
وقتی شکست شیشه ی قلبم به سنگ تو
هر تکه اش شده غزل ِعاشقانه یی
سلول انفرادی ِ تنهایی مرا
آماده کرده یی تو بدون بهانه یی
دارم برای آمدنت ضجه می زنم
اما چه فایده که فقط یک گمانه یی
با هر نفس همیشه به تکرار می رسد
آهنگ رفتنت به لب هر ترانه یی
با اینکه مرده رابطه ی بین ما ولی
در خاطرات زخمی من جاودانه یی

اشعار آزاد - ( ماه )

توی آسمان شب

هر ستاره یک دعا ست

گوش کن!

ماه هم جواب روشن خداست!

اشعارآزاد _ (تنها تا همیشه)

 

رفتی و بی چتر ماندم زیر باران تا همیشه

عابری تنهای تنها در خیابان تا همیشه

عمر گل هر چند کوتاه است اما خاطراتش

بایگانی میشود در ذهن گلدان تا همیشه

بعد از این با چشم گریان سر به زانو می گذارم

میشوم از خنده های خود پشیمان تا همیشه

دست بر میدارم از روی دهانم بین مردم

حرف هایم را نخواهم کرد پنهان تا همیشه

با دلی مجروح از دردی که دارم می نویسم

خط قرمز می کشم بر روی درمان تا همیشه

چیست تکلیف من آشفته مثل آب باشم

یا بسوزم مثل آتش در زمستان تا همیشه

اشعار آزاد - ( خداحافظ )

برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !

برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !

تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر

برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !

اشعار آزاد - ( یقین دارم ... )

یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
به خلوت با  خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور  مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی

چنان دریا ، نا آرام و توفانی  تو  روحم  را
اسیر موجهای پر تلاطم   می کنی  گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی  شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی

همه شعر و غزلهای پر احساس  مرا با شوق
تو می خواهی و زیر لب تبسم می کنی  گاهی

تو هم مانند  من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی  گاهی

اشعار آزاد - ( گناه )


کسی بیاید و امشب رگ مرا بزند

کسی بیاید و توی رگم هوا بزند

کسی بیاید و مرگ مرا گلوله شود

نشانه ام برود بعد بی هوا بزند

کسی بیاید و از من مرا خلاص کند

بدون آنکه بپرسد چرا ؟! چرا بزند ؟!

کسی که مثل من از من خوشش نمی آید.

کسی که جمع شود کینه هاش ٬با بزند

 کسی بیاید و تق ـ تق ، دری که وا بشود

سکوت خانگیم را صدای پا بزند .

اشعار آزاد - ( فضای فاصله )


تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری من از شقایق گلگون

تو از قبیله دریا من از نژاد کویرم
 همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم

حدیث عشق من و تو حدیث ابر بهاری
به من چه می رسد ای دوست از این همه غم و زاری

تو از قبیله لبخند من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه فضای  فاصله صد کوه

تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری من از شقایق پر خو ن .

اشعار  آزاد - ( عاشق است ... )


باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است

اشعار آزاد -  ( برای یافتنت )

              منی که بیست خزان آفتاب را دیدم

                  منی که بیست زمستان عذاب را دیدم

                  منی که بعد هزاران دچار شک بودن

               به چشم های تو خود ـ این خراب ـ را دیدم

               به خنده های تو مبعوث درد گشتم، آه

              چو لای برگ لبانت خطاب را دیدم

              دو دست تو که پر از اشتهای رفتن بود

              و من به سمت شمالت شتاب را دیدم

              تو لابلای غزل های بلخ گم گشتی

               و من به یافتنت صد کتاب را دیدم

اشعار  آزاد - (ایستگاه )

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

اشعار  آزاد - (   قرار بود ... )

قرار بود فقط بی قرار من باشی

و روزهای مبادا كنار من باشی


قرار بود كه ماه من شوی نه فقط،

شبی ستاره ی دنباله دار من باشی

 

كه هر ستاره ی دنباله دار رفتنی است

خیال می كردم ماندگار من باشی

 

سر قرار نبودی- خمار برگشتم

قرار بود كه چشم انتظار من باشی

 

تو دست های خودت را به دست های كسی...

بدون اینكه كمی شرمسار من باشی

 

بهار رفت و تو رفتی و من و خزان رفتیم

قرار بود بمانی بهار من باشی 

 

چرا مرا به امید خدا رها كردی؟

به جای اینكه خداوندگار من باشی

اشعار آزاد - ( خداحافظ )

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

                در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

                   و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

                           و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

   چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

  چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

                  خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

                     خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

                    خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

                                   خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

اشعار  آزاد - ( پشیمانی )


تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

اشعار  آزاد - ( بال آخر )



ای شما که آسمانتان همیشه ناتمام!

ای پرنده ها سلام!

این سوال آخر من است

باورم کنید

دل سپردنم به مهربانی شما

بال آخر من است

 

ای پرنده ها مرا نمی برید؟

من عجیب توی خاک گیر کرده ام

 

لااقل اگر که ممکن است

تکه ای از آسمان برای من بیاورید!

اشعارآزاد _ ( اسیر خورشید )


 بخوان بخوان که صدای تو بال پرواز است

بخوان که زمزمه ات رودخانه ی راز است

 

بخوان بخوان که طنین صدای غمگینت

پرنده ی قلل کوه های قفقاز است

 

تو با ترانه ی خود گریه می کنی ( عاشق ) !

بخوان که با تو دل خسته ام هم آواز است

 

صدای ساز تو ابری شد و به گریه نشست

چه برکه ای است که با سینه ی تو دمساز است

 

بخوان که ریزش باران تلخ نغمه ی تو

برای گریه ی من بهترین سرآغاز است

 

اسیر جذبه ی خورشید کیستی که چنین

صدای گرم تو مانند آسمان ، باز است ؟

 

بیا که هر دو غریب دیار خویشتنیم

بخوان که در دل ما درد نغمه پرداز است .

 

اشعار آزاد - (  دلم .... )


قــلــب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قــلــب من شبیهِ ...

بگذریم

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیمِ خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

توی این جهان گنده ، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره دلی که جوجه تیغی است ،

چیست ؟!

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغیِ دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قــلــب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی ؟

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط ســلــام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تـــو

تــــمــــام مــــی شـــــود

اشعار آزاد - ( دســتــان تــو )


دستان تو دعای مرا رد نمی کند
مادر بزرگ گفت : خدا بد نمی کند

مادربزرگ گفت : او چشمه ای ست سرد
ما را برای آب مردد نمی کند

روی نگاه هیچ کسی خط نمی کشد
راه عبور هیچ کسی سد نمی کند

او مرزهای بسته شدن را شکسته است
آیینه را به قاب مقید نمی کند

او با حضور خویش نفس می دهد به ما
کاری که هیچ غایب مفرد نمی کند

قلبش شکسته است ، ولی قهر با کسی
کز سوز دل به گریه بیفتد نمی کند

اشعار آزاد - ( زندانی)

ذهن ما زندان است       ما در آن زندانی

قفل آن را بگشای و برون آی ازین دخمه ظلمانی

نگشایی گل من          خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل درآن خواهی شد            همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی          همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهن خود زندانیست

ذهن بی پنجره. بی پیغام است              ذهن بی پنجره. دردآلود است

ذهن بی پنجره. بی فرجام است

بگشائیم در این تاریکی. روزنه ای

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم که هر کوه تنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را         بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم          و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم        و ز افکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر     دین خود را بدهیم             سهم خود را ببریم

خبری خوش باشیم     و خروسی باشیم     

                     که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم      و بکوشیم جهان      به طراوت و ترنم

                     تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بینایی. صلح. آزادی. عشق         در قلب زمین

ذهن ما باغچه است              گل درآن باید کاشت

و نکاری گل من           علف هرز درآن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ      کمتر از زحمت برداشتن           

هرزگی آن علف است        گل بکاریم بیا                       

 تا مجال علف هرز فراهم نشود

نازنین. نازنین. نازنین              هرگز آدم. آدم نشود.

اشعار آزاد - ( آرزو )

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سركش و ناشكیبا

كه هر لحظه ات می كشاند بسوئی

نسیم هزار آرزوی فریبا

 

تو موجی

تو موجی و دریای حسرت مكانت

پریشان رنگین افق های فردا

نگاه مه آلوده دیدگانت

 

تو دائم بخود در ستیزی

تو هرگز نداری سكونی

تو دائم ز خود می گریزی

تو آن ابر آشفته نیلگونی

 

چه می شد خدایا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم

اشعار آزاد - ( سوگند دروغین )


 سوگند خوردم به روح آن پرنده عاشق


آن خفته بر دکل برق

که ترانه ای را که تو دوست داری

و من دوست دارم و جاده دوست دارد

هرگز زیر لب زمزمه نکنم

سوگند خوردم که دلم دیگر هوای ترا نکند

و خودم را در مطبخ به بیگاری کشاندم

و دستهایم را چون رخت پاکیزه

به طناب ایوان خانه آویختم

که به یاد تو بر صفحه کاغذ جوهری نگردد

روزه گرفتم نام ترا

اما یادت ..... یادت

بر گوشه گوشه پرده آشپزخانه

ای عاشق آفتاب هنوز دوخته بود

رخ تو گل گل

بر پشت شیشه پنجره چسپیده بود

و در گلدانها رو به خورشید

هنوز هم صبورانه نشسته بود

خانه ام پر از آفتابگردان بود

از گناهم بگذر

ای روح آن پرنده عاشق

با این همه سوگند های دروغین

میان این دریای خاطره و یاد

تو بگو ..... تو بگو

چگونه خیس نشوم ؟

اشعار آزاد - ( آدم مجازی )



سال ها عاشق یک شخص مجازی سخت است

در خیالات خودت قصر بسازی، سخت است

مثل این است که کودک شده باشی، آن وقت-

هی تو را باز نگیرند به بازی، سخت است

اینکه دنبال کنی سایه ی مجهولی را

تا به هم خوردن خط های موازی، سخت است

اینکه یک عمر بدون تو قدم بردارم

بین دروازه ی سعدی و نمازی، سخت است

گاه جغرافی چشمان تو خیلی ساده ست

گاه اثبات تو از راه ریاضی، سخت است

زیر پیراهن گل مخملی ات پیچیده ست

عطر نارنج ولی دست درازی، سخت است

اشعار آزاد - ( درد )


شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو
تو آشناي دل خسته ام نبودي  حيف
و درد را به دل اين غريب دادي تو.

اشعار آزاد - ( مرغ پریده از قفس )


چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

 

                              (( صادق سرمد ))

اشعار آزاد - (بی تو  )

 

بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

 

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ی این ثانیه ها خواهم مرد

 

شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد

 

 

اشعار آزاد - ( باران )

 

چانه می زنی باران

این سبز رفتنی است

چندی است مردمان عشق

به خلوت نشسته اند ...

اشعار آزاد - (دلم گرفته ...)

 

نشان به آن نشان  که دلم 

 به جد هوای تو کرد

خوشا مناعت طبع  و حدیث بیداری

دلم گرفته سخت از مردمان قوم اندیش

اشعار آزاد - ( قافیه ی ناتمام )


یک پک غزل, تمام دل دود میشود

حجم هوای خانه مه آلود میشود...


راه گلو برای همیشه در این غروب

در پیچ و تاب بغض تو مسدود میشود...


امشب دلی شکافته در زیر پای عشق

مثل گذشته خاطره اندود میشود...


اما دوباره از نمک خنده های تو

این زخمهای کهنه نمک سود میشود...


از روی گونه های زمان چشمه های درد

جرات به خرج میدهد رود میشود...


شاعر به جرم قافیه ساکت نشسته است

عاشق به جرم عشق تو نابود میشود...

اشعار  آزاد - ( آه )



نه کسی منتظر است و نه کسی چشم به راه ،

نه خیال گذر از کوچۀ ما دارد ماه ...

بین عاشق کشی و مرگ مگر فرقی هست ،

وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه .... !!!


اشعار  آزاد - ( درگیرم نکن  )


التماست می کنم با عشق درگیرم نکن 

من حریفش نیستم در پنجه شیرم نکن


تازگیها از تب تند جنون برخاستم 

باز با دیوانگیهایت زمینگیرم نکن

 

قهرمان آرزوهایت نبودم،... نیستم 

بی سبب در ذهن خود اینطور تصویرم نکن 


مرد رویایی تو من نیستم بانوی من 

با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن

 

شاعرم با یک نگاه مست عاشق می شوم 

التماست می کنم با عشق درگیرم نکن.

اشعار  آزاد - ( دروغ )


چقدر ساده و راحت دروغ می گوییم

و کم کم از سر عادت دروغ می گوییم

چه زندگی کثیفی ست ، عشق می ورزیم

و در کمال صداقت دروغ می گوییم

شبت بخیر عزیز دل عاشقت هستم

وشب به شب سر ساعت دروغ می گوییم

به راستی ، به عدالت ، به آسمان ، به زمین

به دوستی ، به رفاقت ؛ دروغ می گوییم

و صبح جمعه به یادت چقدر منتظریم

قسم به پاکی نامت .. دروغ می گوییم .

اشعار  آزاد - ( یاد تو یک نظر از خاطر من دور نشد )


ماهها رفته از آن روز که رفتی اما

یاد تو یک نظر از خاطر من دور نشد

چشم من خواست که بی نور شود دور از تو

کور شد چشم،ولی چشم دلم کور نشد

ماهها رفت و تو رفتی و دلت بازنگشت

غم ز من دور نشد،قلب تو رنجورنشد

باغ چشمان من از دیدن تو سبز نشد

دل دریایی تو شور نزد، شور نشد

اشعار  آزاد - ( خنده )


خنده رو از لب این دل نا شاد بگیر

یه کم عاشق شدن و از دلم یاد بگیر

اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه

نمیزارم یه نفس دلم از تو خسته شه

دل من از غم دوریت مرده

تو خیال می کنی خوابش برده

یه دفعه از من بیچاره چرا نمی پرسی زنده ام ، یا مرده

نمی پرسی یا نمیدونی غمت چه بلایی به سرم آورده

خنده رو از لب این دل نا شاد بگیر

یه کم عاشق شدن و از دلم یاد بگیر

اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه

نمیزارم یه نفس دلم از تو خسته شه

بزار عمرم به امیدت سر شه

تا یه ذره خستگی هام در شه

عطش خواستن تو ازم نگیر

تا دلم بسوزه خاکستر شه

آخه حتی فکرشم نمی کنم

روزگاره من از این بهتر شه

خنده رو از لب این دل نا شاد بگیر

یه کم عاشق شدن و از دلم یاد بگیر

اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه

نمیزارم یه نفس دلم از تو خسته شه

اشعار آزاد - ( حس عاشقی )


ميان حس عــــاشقي كمـــي خطر اضافه كن

بــــه تلخ كــــامي دلــــــم بيا شكر اضافه كن

اگر كــه مي روي بيا ؛ درون ساك خالي ات

هــــواي خــــواهش مـــرا بيا ببر اضافه كن

چــــــه ذره ذره مــــي كني نهال آرزوي من

به دست هاي خود بگير و يك تبر اضافه كن

كمــــي مــــرا بكش ولــــــي فقط كمي كمي

و بعد رفتنم بـــه خــــود غم سفر اضافه كن

به گـــــور مـــــي روم ولي امــان بودنم بده

و نـــــام من به زندگي تو يك نفر اضافه كن

اشعار آزاد -  ( حرف نگفته )

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری:
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم ، انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم ، گشتم غریب تر اما:
دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم