شعر نو - مهدی اخوان ثالث (  یاد  )

 
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود...
ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( دو دریچه )


                                    ما چون دو دریچه رو به روی هم                                    

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر، آینه ی بهشت، اما آه

همچون شب و روز، تیر و دی کوتاه

نه مهر فسون ، نه مهر جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است....

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( لحظه ی دیدار )

لحظه ديدار نزديك است.

باز من ديوانه ام٬ مستم٬

باز مي لرزد دلم٬ دستم٬

باز گويي در جهان ديگري هستم.

هاي!نخراشي به غفلت گو نه ام را ٬ تيغ!

هاي٬نپر يشي صفاي زلفكم را ٬ دست!

و آبرو يم را نر يزي٬دل!

لحظه ديدار نز ديك است.

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( باغ من )

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 
باغ بی برگی
 
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار و پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد
 
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی
نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

شعر نو - مهدی اخوان ثالث (  پاسخ  )

چه مي‌كني؟ چه مي‌كني؟
درين پليد دخمه‌ها
سياهها، كبودها
بخارها و دودها؟

ببين چه تيشه ميزني
به ريشه ي جوانيت
به عمر و زندگانيت
  به هستيت، جوانيت...
ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( لحظه  )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همه گويند كه: تو عاشق اويي
گر چه دانم همه كس عاشق اويند
ليك مي ترسم ، يارب
نكند راست بگويند ؟
روشني
اي شده چون سنگ سياهي صبور
پيش دروغ همه لبخندها
بسته چو تاريكي جاويدگر
خانه به روي همه سوگندها
من ز تو باور نكنم ، اين تويي ؟
دوش چه ديدي ، چه شنيدي ، به خواب ؟
بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد
دولت اين لرزش و اين اضطراب
زنده تر از اين تپش گرم تو
عشق نديده ست و نبيند دگر
پاكتر از آه تو پروانه اي
بر گل يادي ننشيند دگر

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( لحظه )

همه گويند كه: تو عاشق اويي
گر چه دانم همه كس عاشق اويند
ليك مي ترسم ، يارب
نكند راست بگويند ؟
روشني
اي شده چون سنگ سياهي صبور
پيش دروغ همه لبخندها
بسته چو تاريكي جاويدگر
خانه به روي همه سوگندها
من ز تو باور نكنم ، اين تويي ؟
دوش چه ديدي ، چه شنيدي ، به خواب ؟
بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد
دولت اين لرزش و اين اضطراب
زنده تر از اين تپش گرم تو
عشق نديده ست و نبيند دگر
پاكتر از آه تو پروانه اي
بر گل يادي ننشيند دگر .

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( قاصدك )

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟


از كجا وز كه خبر آوردي ؟


خوش خبر باشي ، اما ،‌اما


گرد بام و در من


بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا


نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري


برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس


برو آنجا كه تو را منتظرند



قاصدك


در دل من همه كورند و كرند


دست بردار ازين در وطن خويش غريب


قاصد تجربه هاي همه تلخ


با دلم مي گويد


كه دروغي تو ، دروغ


كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك


هان،


ولي ... آخر ... اي واي


راستي آيا رفتي با باد ؟


با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي



راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟


مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟


در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك


ابرهاي همه عالم شب و روز


در دلم مي گريند ...

 

شعر نو - مهدی اخوان ثالث (زمستان)

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است ...

ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث (  قصه اي از شب )

شب است

شبي آرام و باران خورده و تاريك
كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور
به كرداري كه گويي مي شود نزديك
درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره ي او گاه لبخندي
كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي
نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه بايد كرد ؟

كنار دخمه ي غمگين
سگي با استخواني خشك سرگرم است
دو عابر در سكوت كوچه مي گويند و مي خندند
دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است

شب است
شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك
نمي گريد دگر در دخمه سقف پير
و ليكن چون شكست استخواني خشك
به دندان سگي بيمار و از جان سير
زني در خواب مي گريد
نشسته شوهرش بيدار
خيالش خسته ، چشمش تار.

 

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( پاییز  )

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان ار میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .


شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( مرداب )

عمر من ديگر چون مردابي ست
راكد و ساكت و آرام و خموش
نه از او شعله كشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شايد يك ماهي پير
مانده و خسته در او بگريزد
وز خراميدن پيرانه ي خويش
موجكي خرد و خفيف انگيزد...

ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث (  فسانه  )

 گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانه‌اي
جنبيد مشت مرگ و در آن خاك سرد گور
مي‌خواست پر كند
روح مرا، چو روزن تاريكخانه‌اي

اما بسان باز پسين پرسشي كه هيچ
ديگر نه پرسشي ست از آن پس نه پاسخي
چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود
از آشيان ساده ي روحي فرشته وار
كز روشني چو پنجره اي از بهشت بود...
ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث (  بی سنگر  )

در هواي گرفته ي پاييز
وقت بدرود شب، طلوع سحر
پيله اش را شكافت پروانه
آمد از دخمه ي سياه به در
بالها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد
با نگاهي حرصي و آشفته
 
همره آرزو به راه افتاد ...

ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( هستن  )

گفت و گو از پاك و ناپاك است
وز كم وبيش زلال آب و آيينه
وز سبوي گرم و پر خوني كه هر ناپاك يا هر پاك
دارد اندر پستوي سينه...
ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( گزارش )

خدايا! پر از كينه شد سينه‌ام

چو شب رنگ درد و دريغا گرفت

  دل پاكروتر ز آيينه ام...
ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث (  فراموش )

با شما هستم من ، آي! شما !
چشمه هايي كه ازين راهگذر مي گذريد
با نگاهي همه آسودگي و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ سكوت
به زمين و به زمان مي نگريد...

ادامه نوشته

شعر نو - مهدی اخوان ثالث ( در آن لحظه )


در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست!

و من مي دانم چرا خواست.

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

 

شعر نو - مهدی اخوان ثالث - ( لحظه ی دیدار  )

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .


 

شعر نو - مهدی اخوان ثالث

تو را با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم

تحمل می رود٬ اما شب ِ غم سر نمی آید

ادامه نوشته