یادداشت های روزانه - ( مراقب بهار باشید ... )
و خاطره اش می ماند ،
روزهای جوانی با دور تند از زندگی تان عبور می کند .
مراقب باشید
جا نمانید!


بـــه مــن " قـــــــول " بـــده
در تمـــام سالهــــایــــــــی كــه بـــاقـــی مـــانــده تـــا ابــــد ،،
مــــــواظب خـــــــــودت بـــاشـــــــی
شـــایـــد مــن نبــــــاشـــم كــــــه یــــــادآوری ات كنم
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟...
دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن .
دلت را بتکان .
اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همان جا بماند .
فقط از لا به لای اشتباه هایت ، یک تجربه را بیرون بکش ،
قاب کن و بزن به دیوار دلت .
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد ،
و تمام آن غم های بزرگ
و همه ی حسرت ها و آرزوهایت .
حالا آرام تر، آرام تر ، بتکان
تا خاطره هایت نیافتند .
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه،
هنوز دلت خاک دارد،
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد
و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او".
خـانه تـکانی دلـت مبـارک.
همینطور که شما دارید با یه بدبختی دست و پنجه نرم میکنید
یه بدبختی دیگه داره خودشو گرم میکنه که بیاد تو زمین.
تئوری بدبختیهای موازی
هنوز هم یاد نگرفته ایم سکوت کنیم وقت هایی که باید!
نیاموخته ایم ذره ذره آب شویم و دریا،
و رها باشیم.
نمی دانیم که هر چه فریاد دلمان بیشتر ،
سکوتمان باید که سنگین تر...
این رسمش نیست که اینقدر بی قراریم،
که اینقدر زود ظرف دلمان سر می رود،
که اینقدر کوچکیم...کمیم...