شعر نو - مهدی سهیلی ( های و هوی باد)
آهوان را هر نفس از تيرها فريادهاست
ليك صحرا پر ز بانگ خنده صيادهاست...
گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بس كه از جور خزان بر باغ ها بيدادهاست
آهوان را هر نفس از تيرها فريادهاست
ليك صحرا پر ز بانگ خنده صيادهاست...
گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بس كه از جور خزان بر باغ ها بيدادهاست
ديشب آئينه رو به رويم گفت:
كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد
از دل موي هاي شبرنگت
تارهايي به رنگ صبح ، دميد...
واي ... صد واي ... اختر بختم
پدرم، آن صفاي جانم مرد ...
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي... !
اي شمع خاموش
اي بخت خفته
اي مادرم، اي بوستان رفته برباد...
مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو مي روي
سر تا به پاي من
غرق ملامت است...
من كيم؟ گنج مهر و وفايم
من كيم؟ آسمان سخايم
من كيم؟ چهره يي آشنايم
مادرم، جلوه گاه خدايم...
مردم نمي دانند پشت چهره من
يك مرد خشم آگين درد آلوده خفته است ...
اي مرغ آفتاب!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب...
اي قهرمان خسته ميدان زندگي !
اي رهنورد خسته تن و خسته جان من... !