شعر نو - مهدی سهیلی ( موی سپید )
ديشب آئينه رو به رويم گفت:
كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد
از دل موي هاي شبرنگت
تارهايي به رنگ صبح ، دميد
از درخت ، جلوه ي زمان شباب
همچو مرغي ز دام جسته، پريد
روي پيشاني تو دست زمان
خط پيري سه چار بار كشيد
بي خبر! جلوه شبابت كو؟
چهره ی همچو آفتابت كو؟
واي ، آمد خزان زندگي ام
وز كف من، گل جواني رفت
كام نابرده ، كام ناديده
خوش ترين دور كامراني رفت
زرد روئي بماند و از كف من
چهره گلگون ارغواني رفت
رفت عمرم چو تندباد، ولي
همه با رنج و سخت جاني رفت
روزگار جواني ام طي شد
وين ندانم، كي آمد و كي شد؟
آه ، اين زندگي كه من ديدم
حسرتي ، محنتي ، عذابي بود
بهره ي من ز جان ساقي عمر
خون دل بود، اگر شرابي بود
خشك هر طرف دويدم ليك
چشمه زندگي ، سرابي بود
خانه اي را كه ساختم ز اميد
چون حبابي بر روي آبي بود
زندگاني، چو تند باد گذشت
زندگاني نبود، خرابي بود!
گر كه با زندگي، جواني نيست
نقش زيباي زندگاني چيست؟
آشنانيان عمر من بودند:
رنج ها ، دردها، جدائي ها
غير بيگانگي نبردم سود
ز آشنايان و آشنائي ها
هر گل اندام و گلرخي ديدم
داشت بوئي ز بي وفائي ها
دل چو آئينه با صفا كردم
شد عيان نقش بي صفائي ها
با جفا پيشگان وفا كردم
دل به بيگانه، آشنا كردم
ياد باد آن زمان كه روز و شبان
داشتم گوشه ي فراموشي
شام من بود، در سر زلفي
صبح من بود در بنا گوشي
مست بودم ، ز نرگس مستي
گرم بودم ، ز گرم آغوشي
خوشه چين بودم از رخ ماهي
بوسه چين بودم از لب نوشي
بر دلم نور عشق مي دادند
چشم گويان ، لبان خاموشي
از گلستان من بهار، گذشت
شادي و رنج روزگار گذشت.
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .