شعر نو - سهراب سپهری ( جامه ی اندوه .... )

نه تو می مــانی و نه انــدوه

 و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی...


به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،

 و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،


غصــــه هم می گــــذرد،


آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند...


لحظه ها عریاننــــد.


به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز...

شعر نو - سهراب سپهری ( مسافر )

دم غروب

میان حضور خسته ی اشیاء

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه ی نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را 

باد

روی فرش فراغت

نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد

و مثل باد بزن

ذهن

سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را

مسافر از اتوبوس پیاده شد

چه آسمان تمیزی

و امتداد خیابان غربت او را برد

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود ...

شعر نو -  سهراب سپهری ( میوه ی تاریک  )

باغ باران خورده مي نوشيد نور

لرزشي در سبزه هاي تر دويد

او به باغ آمد ، درونش تابناك ،

سايه اش در زير و بم ها ناپديد

 

شاخه خم مي شد به راهش مست بار

او فراتر از جهان برگ و بر

باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز

او ، درونش سبزتر ، سرشارتر

 

در سر راهش درختي جان گرفت

ميوه اش همزاد همرنگ هراس

پرتويي افتاد و در پنهان او

ديده بود آن را به خوابي ناشناس

 

در جنون چيدن از خود دور شد

دست او لرزيد ، ترسيد از درخت

شور چيدن ترس را از ريشه كند

دست آمد ميوه را چيد از درخت

شعر نو - سهراب سپهری( دلسرد  )

قصه ام دیگر زنگار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

پرتویی لغزد اگر بر لب او

 گویدم دل : هوس لبخندی است ...
ادامه نوشته

شعر نو -  سهراب سپهری ( غبار لبخند )

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مي تراويد آفتاب از بوته ها

ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشا، يار باد،

مويش افشان، گونه اش شبنم زده

 

لاله اي ديديم  لبخندي به دشت

پرتويي در آب روشن ريخته

او صدا را در شيار باد ريخت

جلوه اش با بوي خاك آميخته

 

رود، تابان بود و او موج صدا

خيره شد چشمان ما در رود وهم

پرده روشن بود، او تاريك خواند

طرح ها در دست دارد دود وهم

 

چشم من بر پيكرش افتاد، گفت

آفت پژمردگي نزديك او

دشت: درياي تپش، آهنگ، نور

سايه مي زد خنده تاريك او

شعر نو - سهراب سپهری ( اهل کاشانم ... نیمه دوم شعر )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

ادامه نوشته

شعر نو سهراب سپهری - ( قایقی خواهم ساخت ... )

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند ...

شعر نو - سهراب سپهری ( مسافر )


دم غروب

ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد ...

ادامه نوشته

شعر نو - سهراب سپهری

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

آنگاه

میان دو دیدار قسمت کنیم ...

شعر نو - سهراب سپهری ( به باغ همسفران )

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

******

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

شعر نو - سهراب سپهری


دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است ...


 

ادامه نوشته

شعر نو - سهراب سپهری

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

شعر نو - سهراب سپهری

اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان !

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...


شعر نو - سهراب سپهری  ( دفتر حجم سبز  )

پر های زمزمه 

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد...


ادامه نوشته

شعر نو - سهراب سپهری (دفتر مرگ رنگ )

( غمی نمناک )

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده ...

ادامه نوشته

شعر نو - سهراب سپهری (دفتر مرگ رنگ )

 

(مرغ معما )

دیر زمانی است روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی , رنگی

چون من در این دیار , تنها , تنهاست ...

ادامه نوشته

شعرنو - سهراب سپهری ( صدای پای آب )

اهل كاشانم من

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان ....

ادامه نوشته