شعر نو - سهراب سپهری ( غبار لبخند )
مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشا، يار باد،
مويش افشان، گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
او صدا را در شيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خاك آميخته
رود، تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود، او تاريك خواند
طرح ها در دست دارد دود وهم
چشم من بر پيكرش افتاد، گفت
آفت پژمردگي نزديك او
دشت: درياي تپش، آهنگ، نور
سايه مي زد خنده تاريك او
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۳۱ ساعت ۹:۴۵ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|

در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .