شعر نو - سهراب سپهری ( مسافر )
دم غروب
میان حضور خسته ی اشیاء
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه ی نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را
باد
روی فرش فراغت
نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد
و مثل باد بزن
ذهن
سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۱ ساعت ۱۲:۵۵ ب.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .