شعر نو - مهدی سهیلی ( گریه ای در شب )
مردم نمي دانند پشت چهره من
يك مرد خشم آگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نمي خوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده ی تلخم نهفته است
و از دولت باران اشكم
گله اي غم در جان غمگينم شكفته است
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نيست
اين اشك ها ی بي امان از تو پنهان
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
شب ها ز بام خانه ی ويرانه خود
هر سو به بامي مي دود موج نگاهم
در گوش جانم مي چكد بانگي كه گويد:
من دردمندم
من بي پناهم
از سوي ديگر بانگ مي آيد كه: اي مرد !
من تيره بختم
من موج اشكم
من ابر آهم .
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
كاي بر فراز بام خود استاده آرام !
من در حصار بينوائيها اسيرم
در قعر چاهم
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: اي مرد !
من تيره روزم
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم
ناگه دلم مي لرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو مي ريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان عمر كاهم
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي
دستم، توان ياري ام نيست
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو مي داني و مي داند خدا هم .
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .