شعر نو - مهدی سهیلی ( من و پاییز )
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم
چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد
به گوشم از درختان, هاي هاي گريه مي آيد
مرا هم گريه مي بايد
مرا هم گريه مي شايد .
كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد
بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است
و در سوك بزرگ باغ، گريان است
به هنگام غروب تلخ و دلگيرت
كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد مي بوسد
و باغ زرد را بدرود ميگويد
دود در خاطرم يادي سيه چون دود
به ياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود
و همراه نگاه ما
غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه ی بدرود .
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده
و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باري نيست
ز هر عشقي تهي ماندم
نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.
تو از اين باد پائيزي دلت سرد است
و طفل برگها را پيش چشمت تير باران مي كند پائيز
كه از هر سو چو پولك هاي زرد از شاخه مي ريزند
تو مي ماني و عرياني
تو مي ماني و حيراني .
الا اي باغ پائيزي
دل من هم دلي سرد است
و طفل برگ هاي آرزويم را
به دست نااميدي تير باران مي كند پائيز
ولي پائيز من پائيز اندوه است
دلم لبريز اندوه است .
چنان زرينه پولك هاي تو كز جنبش هر باد مي بارد
مرا برگ نشاط از شاخه مي ريزد
نگاه جان پناهي نيست
كه از لب هاي من لبخند پيروزي بر انگيزد
خطا گفتم، خطا گفتم
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
تو را در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
همين فردا
رخت را مادر ابر بهاري گرم مي شويد
نسيم باد نوروزي
تنت را در حرير ياس مي پيچد
بهارين آفتاب ناز فروردين
بر اندامت لباس برگ مي پوشد
هنرور زرگر ارديبهشت از نو
بر انگشت درختانت
نگين غنچه مي كارد
و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد
دوباره گل به هر سو مي زند لبخند
و دست باغبان گلبوته ها را مي دهد پيوند .
در اين هنگامه ها ابري به شوق اين زناشویي
به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل مي پاشد
و ابري سكه باران به بزم باغ مي ريزد
درختان جشن مي گيرند
ز رنگارنگ گل ها مي شود بزمت چراغاني
وزين شادي لبان غنچه ها در خنده مي آيد
بهاري پشت سر داري
تو را دل شادمان بايد
الا اي باغ پائيزي !
غمت عزم سفر دارد
همين فردا دلت شاد است
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
ولي در من بهاري نيست
اميد برگ و باري نيست .
تو را گر آفتاب بخت نوروزي
لباس برگ مي پوشد
مرا هرگز اميد آفتابي نيست
دلم سرد است و در جان التهابي نيست
تو را گر شادمانه مي كند باران فروردين
مرا باران به غير از ديده ی تر نيست
تو را گر مادر ابر بهاري هست
مرا نقشي ز مادر نيست .
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
تو بزمت مي شود از تابش گل ها چراغاني
ولي در كلبه ی تاريك جان من
نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست ابر گريه ی تلخست
كه گل هاي غمم را آبياري ميكند شب ها
اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند اندوه است بر لب ها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .