یادداشت های روزانه - ( این رسمش نیست )
هنوز هم یاد نگرفته ایم سکوت کنیم وقت هایی که باید!
نیاموخته ایم ذره ذره آب شویم و دریا،
و رها باشیم.
نمی دانیم که هر چه فریاد دلمان بیشتر ،
سکوتمان باید که سنگین تر...
این رسمش نیست که اینقدر بی قراریم،
که اینقدر زود ظرف دلمان سر می رود،
که اینقدر کوچکیم...کمیم...
او هم آن بالا دلش می گیرد،
از این همه پریشانی و آشفتگی،
و از این همه « تعلق» .
از این همه پریشانی و آشفتگی،
و از این همه « تعلق» .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۹ ساعت ۸:۲۰ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .