اشعار آزاد - (تنهایی)
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش میشد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزل های شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من
گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۶ ساعت ۹:۵۰ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .