اشعار آزاد - ( دیشب )
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه
اي افتاد و مرد
از لطافت ياد تو چون
صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه
اي افتاد و مرد
موي شبگوني كه چنگش
ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي
شانه اي افتاد و مرد
ازدياد پنجره جان قناري
را گرفت
در قفس از نغمه ي
مستانه اي افتاد و مرد
اين كلاغ قصه را هرگز
تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد
افسانه اي افتاد و مرد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۱ ساعت ۸:۲۵ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|

در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .