درست ساعت بیست و چهار آنجا بود
_چقدر مثل خود من غریب و تنها بود_

در ایستگاه نشست و به سمت بالا گفت :
 چه خوب بود خدایا کسی هم اینجا بود
 
کسی که مثل خود من غریب و تنها بود
کسی که شکل خودم تا همیشه شیدا بود
 
کسی که در دلش اندازه ی تمام دلم
و هر چقدر در آن درد داشتم جا بود

کسی که ظرفیت گریه های من را داشت
کسی که غرق زلالی ... کسی که دریا بود

کسی که حرف مرا خوب خوب می فهمید
کسی که محرم و آیینه ی دل ما بود

کسی که آینه ... آری کسی که آینه بود
کسی که آه ... خدایا چقدر زیبا بود !


و من شناختمش پشت شیشه ی مترو
که گرچه محو ، هنوز ایستگاه پیدا بود

و من صداش زدم : "آشنا ..." ، ولی نشنید
خیال کرد که مثل همیشه رویا بود
 
خیال کرد خیالم  خیال کردم نیست
و زود هرچه در این قصه بود شد نابود

درست ساعت بیست و چهار من رفتم
درست ساعت بیست و چهار آنجا بود