یادداشت های روزانه - ( کسی چه می داند ... )
من از جایی آمده ام که تنها "تنهایی" تنهاست و نبض زندگی در لحظه لحظه ی ثانیه ها می زند و آنچنان زنده، زندگی تعریف می شود که بر باور من هم پیش از اين نمي نشست... اصلا چه فرق می کند این چند روز دنیا دو روزدیرتربپاید. اصلا مگر کسی از آن گل شمعدانی با آن برگ های زمخت و تیغ دارش می پرسد تو که امروز گل ندادی دردت چه بود؟ و یا حتی کسی حال آن چلچله خسته که نشسته روی آن شاخ درخت با آن چشم های غم زده را پرسید؟ و یا آن تکه ابر خاکستری افتاده گوشه آسمان ٬ کسی می داند چرا امروز دلش این قدر سنگ بود و نبارید؟ اصلا تو چه می فهمی که وقت صبح سلام دادن به سقف به جای خورشید یعنی چه؟ کاش می فهمیدی چه توی دلم هست . چی دارد خفه ام می کند. تو چه می دانی توی این غم ها لولیدن و عاشقیت کردن و بعد مردن یعنی چه؟ اصلا چه فایده دارد این دنیای لعنت شده . چه ارزش دارد این زندگی سودا زده؟ بگذار همین دو روزش هم مثل برق و باد بگذرد. بگذار تمام این نکبت ها و دردها زود بیایند و بروند و آخر روز همه دردها ٬ همه مصیبت ها و زاری ها جایش را به یک دنیای آرام و پر مهر بدهد. شاید همان دنیایی که صبح به صبح سرمان را از پنجره بیرون کنیم و حال کبوتر را بپرسیم . یا چه می دانم شب ها با شب به خیر ستاره ها سر به بالین بگذاریم. خدا را چه دیدی؟ شاید بعد ها هرگز ندیدیم کسی روی دل نازک چمن پا بگذارد و دلش را بشکند. شاید اصلا یک روز تمام این قاصدک ها که روزی فوت کرده ایم در آسمان رفت و رفت و رفت... و رسید به دست همان آشنای مهربان. غافل نیستم که بعضی از چمدانها را باید زودتر از سفر بست رفیق. عمر اینجا چه خوب بود که اندازه همان گل شمعدانی دو روز بود. یک روز که آفتاب بیاید و برود انگار اینجا هم مثل شب تار شده و خاموش. خوبی اش این است که دیگر فردا که صبح شود دنیا همان می شود که می خواهیم. به همان صافی. به همان بی غشی. به همان مهربانی...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۶ ساعت ۲:۵۰ ب.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .