شعر شهریار - ( از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران )
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
رفته چون مَه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیدۀ کوتهنظران
دلِ چون آینه ی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند، این ز خدا بیخبران
دلِ من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سرحلقه ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لالهرویا! تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت تو را
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهانِ گذران
شهریارا ! غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۲ ساعت ۹:۳۹ ق.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .