شعر نو - فروغ فرخزاد ( گره )
فردا اگر از راه نمي آمد
من تا ابد کنار تو مي ماندم
من تا ابدترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو مي خواندم
در پشت شيشه هاي اتاق تو
آنشب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويي به عمق روح تو راهي داشت
لغزنده بود در مه آيينه
تصوير ما شکسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقه گندم بود
موهاي من، خميده و قيري رنگ
رازي درون سينه من مي سوخت
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه ، بوته ، هيچ نمي رويد !
ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من ، کتاب تو افتاده
سنجاقهاي گيسوي من آنجا
بر روي تختخواب تو افتاده
از خانه بلوري ماهيها
ديگر صداي آب نمي آيد
فکر چه بود گربه پير تو
کو را به ديده خواب نمي آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روي تو
آنگاه ستارگان سپيد اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دستهاي تو چون ابري
آمد به سوي صورت حيرانم
ديدم که بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من
دستي درون سينه من مي ريخت
سرب سکوت و دانه خاموشي
من خسته زين کشاکش دردآلود
رفتم به سوي شهر فراموشي
بردم ز ياد انده فردا را
گفتم : "سفر" فسانه تلخي بود
ناگه به روي زندگيم گسترد
آن لحظه طلايي عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آن شب به کام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطره ابديت را
من تا ابد کنار تو مي ماندم
من تا ابدترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو مي خواندم
در پشت شيشه هاي اتاق تو
آنشب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويي به عمق روح تو راهي داشت
لغزنده بود در مه آيينه
تصوير ما شکسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقه گندم بود
موهاي من، خميده و قيري رنگ
رازي درون سينه من مي سوخت
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه ، بوته ، هيچ نمي رويد !
ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من ، کتاب تو افتاده
سنجاقهاي گيسوي من آنجا
بر روي تختخواب تو افتاده
از خانه بلوري ماهيها
ديگر صداي آب نمي آيد
فکر چه بود گربه پير تو
کو را به ديده خواب نمي آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روي تو
آنگاه ستارگان سپيد اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دستهاي تو چون ابري
آمد به سوي صورت حيرانم
ديدم که بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من
دستي درون سينه من مي ريخت
سرب سکوت و دانه خاموشي
من خسته زين کشاکش دردآلود
رفتم به سوي شهر فراموشي
بردم ز ياد انده فردا را
گفتم : "سفر" فسانه تلخي بود
ناگه به روي زندگيم گسترد
آن لحظه طلايي عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آن شب به کام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطره ابديت را
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۰ ساعت ۱۲:۱۹ ب.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .