شعر نو - نیمایوشیج ( هست شب ... )
هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است .
باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه
سوي من تاخته است .
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .
با تنش گرم،بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند .
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،
هست شب . آري شب .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۶ ساعت ۱۲:۵۲ ب.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .