شعر نو - نیمایوشیج - ( بر سر قایقش ... )
بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد!
سخت طوفان زده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه , دهشت افزاست.
بر سر ساحل هم
لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد !
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۳۱ ساعت ۱:۵۲ ب.ظ توسط جمال الدین بخشنده
|
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .