داستان های کوتاه - ( دوست داشتن )
کرگدن گفت:همه ی کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت:یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن گفت:دوست یعنی چی؟!!!
دم جنبانک گفت:دوست،یعنی کسی که با تو بیاید،دوستت داشته باشد و به تو کمک کند.
کرگدن گفت:ولی من که کمک نمی خواهم!!!
دم جنبانک گفت:اما باید یک چیزی باشد،مثلا لابد پشت تو میخارد،لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است..یکی باید پشت تو را بخاراند،یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت:اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است.همه به من میگویند پوست کلفت...
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز،دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه پوست.
کرگدن گفت:قلب؟قلب دیگر چیست؟من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت:این امکان ندارد،همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو؟کجاست؟من که قلب خودم را نمیبینم!
دم جنبانک گفت:خب،چون از قلبت استفاده نمیکنی،ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری...
کرگدن گفت:نه،من قلب نازک ندارم،من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه،تو قلب نازک داری. چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی،به جای اینکه لگدش کنی،به جای اینکه دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری،داری با او حرف میزنی.
کرگدن گفت:خب،این یعنی چی؟
دم جنبانک جواب داد:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد،میتواند عاشق بشود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:یعنی....بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم،بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب میگشت.فکر میکرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را میخاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمیداشت.کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.اما نمیدانست دقیقا از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت:نه ،اسم این نیاز است،من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشود احساس خوبی داری،یعنی احساس رضایت میکنی.اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید اما فکر کرد لابد درست میگوید.روزها گذشت،روزها،هفته ها و ماه ها،و دم جنبانک هرروز می آمد و پشت کرگدن می نشست،هرروز پشتش را میخاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمیداشت و میخورد، وکرگدن هرروز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت:به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را میخورد احساس خوبی دارد،برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت:نه،کافی نیست!!!
کرگدن گفت:بله،کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم.راستش من میخواهم تورا تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زدو پرواز کرد.چرخی زدو آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن...
کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.اما سیر نشد.کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.باخودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین...
وقتی که کرگدن به اینجا رسید،احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید وگفت:دم جنبانک،دم جنبانک عزیزم،من قلبم را دیدم،همان قلب نازکم را که میگفتی.اما قلبم از چشمم افتاد،حالا چکار کنم؟!!!
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست وگفت: غصه نخور دوست عزیز،تو یک عالم از این قلب های نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند،قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند....
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد...
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند،باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتما قلبش
تمام میشود.آن وقت لبخندی زدو با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم!!!حالا
که دم جنبانک به من قلب داد،
بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!
در مهربانی همچون ( باران ) باش که در ترنمش ,گیاه سبز و علف خشک یکیست .